اگه تغییر رشته دادین نگران کتاب ها تون نباشین!

از بچگی دوست داشتم آرایشگر شم. از زمانی که خودم رو شناختم، یادم میاد که تو یه دستم ماتیک مادرم بود و تو یه دست دیگه ام، آینه جیبی.
اصن یکی از مهمترین خاطراتی که مادرم از اون موقع هام، تعریف می کنه اینه که من عادت داشتم تا چشمش رو دور می بینم، برم سر وقت وسایلش. مثلا لوازم آرایشیش رو برمی داشتم و سعی می کردم خودمو عروس کنم. حتی مثل اینکه یه بارم علاوه بر آرایش، کفش پاشنه بلند مهمونیش رو پوشیده بودم و بعد در حین ناز کردن، از بالای پله ها مثل توپ خورده بودم زمین.
وقتی که بزرگتر شدم، این علاقه عجیب و غریبم به آرایش و استفاده از لوازم آرایشی تبدیل شد به نقاشی کردن و جمع کردن یه کولکسیون از انواع مداد رنگی ها و مداد شمعی ها و آبرنگ های جور واجور.
به قول مادرم، علاقه من به آرایش، علاوه بر تقلید کردن بچگانه از رفتار بزرگترا، ریشه در علاقه من به هنر هم داشت. گواه این ادعا این که وقتی یه دختر جوون شده بودم، تمام وقتم رو تو کلوپ های هنری مثل انجمن ادبی، انجمن تئاتر، کلاس های موسیقی و نمایشگاه های نقاشی و طراحی و کلا هنرهای تجسمی می گذروندم.
حتی وقتی دیپلم رو تو رشته ریاضی فیزیک گرفتم، اصرار داشتم که برای ادامه تحصیل تو دانشگاه، تو کنکور هنر یا ادبیات شرکت کنم. اما متاسفانه، پافشاری پدر و مادرم منجر به این شد که علی رغم میل باطنیم، بعد از ۴ سال، به عنوان یه مهندس عمران فارغ التحصیل شم.
وای نمی تونید تصور کنید اون وقتایی رو که باید اول هر ترم صرف می کردم و تو خیابون انقلاب دنبال کتاب های مربوط به رشته ام می گشتم. برام مثل یه شکنجه بود. همش یاد قهرمان رمان تنهایی پر هیاهوی هرابال می افتادم و سختی هایی که تو کارخونه متحمل می شد.
همیشه تو این موقعیت ها، با حسرت به دانشجوهای رشته هایی مثل رشته ادبیات نگاه می کردم. خوش به حالشون. بیشتر کتاب هاشون رو خونده بودم و مطمئنا اگه دانشجوی رشته ادبیات می شدم، به راحتی به محض فارغ التحصیلی، کارشناسی ارشدم رو هم قبول می شدم.
بعد از فارغ التحصیل شدن از رشته عمران، پدر و مادرم اصرار داشتن که باید برای کارشناسی ارشد آماده شم. اما خدایی برام عذاب بزرگی بود که دوباره بخوام به اون کتاب ها نگاه کنم.
همین شد که این دفعه تصمیم گرفتم برای کارشناسی ارشد لااقل وارد رشته ای بشم که مورد علاقه ام باشه. بنابراین قاطعانه به پدر و مادرم گفتم که عزمم رو جزم کردم تا کارشناسی ارشدم رو تو رشته زبان و ادبیات فارسی شرکت کنم.
اولش سخت بود. راستش به همین راحتی ها راضی نمی شدن تا این که دلزدگی من نسبت به رشته خودم رو دیدن و بالاخره رضایت دادن تا من رشته کارشناسی ارشدم رو خودم انتخاب کنم.
خوشبختانه همون طور که بالاتر گفتم، بیشتر کتاب های مربوط به آزمون کارشناسی ارشد ادبیات فارسی رو داشتم. فقط مونده بود کتاب های مربوط به عربی و بعضی کتاب های علوم ادبی مثل سبک شناسی.
در وهله اول مصمم شدم که خودم رو از شر کتاب های عمرانم خلاص کنم. قبول دارم که بعضی هاشون لااقل بعدها شاید با توجه به شرایط شغلیم به کارم میومد اما خب منی که از مهندسی فراری بودم، یقینا سراغ همچین شغلی هم نمی رفتم. پس تصمیم گرفتم تا اکثر کتاب های مربوط به رشته عمرانم رو بذارم برای فروش.
خدا رو شکر این بار دیگه لازم نبود که برای فروش این کتاب ها پا شم تا انقلاب برم. این بار خیلی راحت می تونستم گوشیم رو دستم بگیرم اپلیکیشن شیپور رو دانلود کنم و کل اون کتاب ها رو از طریق اپلیکیشن شیپور بذارم برای فروش.
سایت شیپور یکی از بهترین راه ها برای خرید و فروش کالاهای مورد نیاز آدمه که چند تا فایده اساسی داره. مثلا یکیش اینه که دیگه لازم نیست برای خرید یا فروش، حتما شال و کلاه کنیم و تو گرما و سرما کلی وقتمون رو صرف گشتن تو مغازه ها کنیم. البته هزینه رفت و آمد و تحمل دود و ترافیک و شلوغی، فعلا بماند.
من بیشتر خریدهامو از طریق شیپور پیدا می کنم. حتی بیشتر وسایلی که دیگه نیاز ندارم رو هم باز از طریق همین سایت شیپور آگهی می کنم و می فروشم.
مثلا همین میز تحریر. این میز تحریر رو پارسال از تو شیپور دیدم و فقط یه بار رفتم تا از فروشنده اش بخرمش. یا مثلا چند ماه پیش کفشای اسکیتم که دیگه اندازه پام نبود رو هم از طریق آگهی کردن تو شیپور تونستم بفروشم.
بالاخره، اسم کتاب هایی که برای فروش گذاشته بودم رو ردیف کردم و با چند تا عکس و یه شماره تماس از خودم به عنوان فروشنده، به صورت یه آگهی گذاشتم تو شیپور و منتظر موندم تا مشتری ها زنگ بزنن.
خوشبختانه انقد که الانا دانشجو زیاده و اتفاقا رشته ای مثل مهندسی عمران هم خیلی پر طرفداره، بعد از گذشت چند روز اولین تماس ها برای خرید کتاب هام با من گرفته شد.
اولین کسی که زنگ زد گفت که دانشجوی ترم دوی عمرانه و کلی هم دنبال کتاب ها گشته. اما مثل این که هیچ جایی نتونسته کتاب دست دوم پیدا کنه تا اینکه از طریق یکی از همکلاسی هاش، با شیپور آشنا شده و خدا رو شکر تونسته چند تا کتاب مورد نیازش رو با یه قیمت مناسب تو سایت شیپور پیدا کنه.
خب، من از اولش هم انتظار نداشتم که با اولین تماس بتونم کل کتاب ها رو بفروشم. درواقع مشتری اول، فقط ۲ تا کتاب می خواست. بنابراین بعد از فروش اون دو تا باید لیست کتاب های آگهی شده ام رو یه ویرایشی می کردم که خوشبختانه شیپور این قابلیت رو داشت.
سرتون رو درد نیارم. تقریبا یه سه هفته ای طول کشید تا این که تونستم کل کتاب های عمران دوره دانشجوییم رو از طریق آگهی کردن تو سایت شیپور بفروشم.
بعد از فروش کتاب ها برای اولین بار از رشته دوره کارشناسیم خوشم اومد. چون تونسته بودم با فروش اونا هم وقتی به کتابخونه ام نگاه می کردم، لذت ببرم و هم این که تونسته بودم، کلی پول جمع کنم.
لازمه که اینم حتما بگم که البته یکی از دلایل خوشحالیم این بود که تونسته بودم با یه مقدار از پول فروش اونا، ۶ جلد کتاب مثنوی معنوی مولانا رو که به شکل باور نکردنی، با یه قیمت خیلی خوب، لا به لای آگهی های مربوط به فروش کتاب، تو شیپور دیده بودم رو هم بخرم.
اگرچه همون سال اول شرکت تو آزمون کارشناسی ارشد ادبیات، نتونسته بودم رتبه مناسبی کسب کنم، اما باز ناامید نشدم. بهر حال، رشته کارشناسی من، چیزی غیر از ادبیات فارسی بود. برای همین، سال بعدش دوباره تو کنکور شرکت کردم و خدا رو شکر، الان که دارم این متن رو برای شما می نویسم، ترم آخر کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی هستم.

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.