با شروع مهر، دوچرخه پسرم را توی شیپور فروختم

بازی کردن فقط زمان هایی بدون دغدغه بود که ما هنوز مدرسه نمی رفتیم. اون وقتا خوبیش این بود که کل سال رو می شد درگیر بازی کردن شد. اما بلافاصله بعد از این که وارد مدرسه شدیم، این حالت فقط مخصوص تابستونا بود. بماند که از یه سالهایی به بعد، مثلا از سالهایی که وارد دوره راهنمایی می شدیم، حتی تابستونا هم باید چند ساعتی رو به خوندن کتابای سال بعد می کردیم.
اون بچگیا همیشه از بزرگترامون گله داشتیم که چرا تو نه ماه سال به ما اجازه نمیدن که مثل تابستون بازی کنیم. اون وقتا همش فکر می کردم، اگه بزرگ شم، قطعا از این مدل بزرگترا نمی شم و به بچه ها اجازه میدم که کل سال رو مثل تابستونا بازی کنن.
مثلا یادمه که اون سالها برادرم که فقط دو سال از من بزرگتر بود، وقتی داشت وارد دوره راهنمایی می شد، چطور به خاطر دوچرخه اش گریه می کرد. آخه اون سال پدرم مصمم شده بود برای این که برادرم به درس و مشقاش برسه، دوچرخه اش رو بفروشه.
البته اینم بگم، همیشه این جور ظلم ها گردن باباها می افتاد، در حالی که پشت پرده این ماجرای ظالمانه، پیشنهادهای مامانا وجود داشت. عموما این مامانا بودن که پیشنهاد فروش اسباب بازیای بچه ها رو می دادن. همیشه ها زمینه اش رو با این جور جملات فراهم می کردن:
«سودابه (دختر خاله شهلام) همسن فاطمه (من) است اما بیا ببین چقدر درسخونه. تو پدری. تو باید یه کاری کنی. این آتاری رو بفروش که اینام درس بخونن.»
یا برای برادرم می گفت: «مگه فرهاد (پسر عموی بچه مثبت و بچه درسخون ما که یه قسمت عمده از بدبختیای من و داداشم به خاطر خوب بودن این آدم بود.) چقدر از احمد (داداش من) بزرگتره؟! همش دو سال. اما همش معدلش بیسته. در عوضش این پسره چی؟! همش ۱۸، ۱۷… چرا؟! به خدا به خاطره این دوچرخه ئه ست. این رو بفروشی، این بچه حساب کار دستش میاد.»
همیشه با خودم فکر می کردم که اگر بزرگ شم، به هیچ وجه این کار رو نمی کنم. بچه هام همیشه، تو کل سال به بازی کردناشون می رسن. اما وقتی خودمم مادر شدم، ایده هام ۱۸۰ درجه برگشت. کاملا شدم همون چیزی که تو بچگیام از مادرم می دیدم.
وقتی پسرم بزرگ می شد، من یکی از مخالفای سرسخت بازیای کامپیوتری، وسایل ورزشیش که صرفا برای بازی استفاده می شد و هر چیزی بودم که مانع درس خوندنش می شد.
در واقع تو این موقعیت بود که می فهمیدم، مادرم برای چی بعد از تابستون معتقد بود که ماها دیگه نباید بازی کنیم. البته من این باور رو نداشتم اما نسبتا با این رویکرد مادرم موافق بودم. تنها تفاوتش این بود که اواخر تابستون ساعتای بازی بچه ها رو کم می کردم تا یهویی بازی کردناشون قطع نشه و بماند که تو طول ۹ ماه سال تحصیلی هم هر روز یه زمانی رو بازی می کردن و جمعه ها هم می ترکوندن.
اما همون طور که گفتم، بیشتر اسباب بازیای اساسی شون رو جمع می کردم که تا تابستون بعد تو انبار بایگانی بشن. از جمله کامپیوتر و دوچرخه پسرم که تو تابستون، بیشترین وقت رو از اون صرف می کردن. در واقع پسرم یا با دوستاش در حال دوچرخه سواری تو محوطه شهرک بود و یا تو اتاقش و پشت میز کامپیوتر، مشغول بازی کردن. البته این بازیا زمانبندی خاص خودشون رو هم داشت. یعنی، تو طول روشن بودن روز دوچرخه سواری بود و به محض تاریک شدن هوا و اومدن پسرم به خونه، بازی های کامپیوتری.
اما امسال تابستون به نظرم اومد که دوچرخه پسرم جوابگوی سال بعدش نیست. نه این که دوچرخه کهنه ای بوده باشه. بلکه پسرم تو سن رشد بود و به نظرم سال بعد به یه دوچرخه بزرگتر نیاز داشت. برای همین تصمیم گرفتم (البته با مشورت شوهرم) که امسال به جای اینکه دوچرخه رو بذاریم تو انبار، اون رو بذاریم برای فروش و سال بعد یه دوچرخه مجهزتر و بزرگتر برای طاها بخریم.
متاسفانه از اون جایی که هم من و هم شوهرم کارمند بودیم و صبح تا عصر سر کار بودیم، نمی شد که دوچرخه رو برای فروش ببریم مغازه ای که اون رو برامون بفروشه. از طرف دیگه بعد از ظهرها هم که یا مغازه های اطراف شهرک تعطیل بودن و یا ما وقتش رو نداشتیم. چون که شوهرم شیفت دوم کاریش بود و منم عموما یا درگیر کارای خونه بودم یا درگیر رسیدن به کارای خونه مادرم که تو همسایگی ما زندگی می کرد.
راستش این جریان باعث شده بود که ما یه قسمت عمده از خرید و فروشهای روزمره مون رو از طریق اینترنت انجام بدیم. مثلا پارسال که قرار بود وسایل اسکیت طاها رو بخریم، تمام وسایلش رو از تو سایت شیپور پیدا کردیم. یا مثلا زمان خونه تکونی که داشتیم انبار رو مرتب می کردیم، کلی از وسایلی رو که لازم نداشتیم و الکی مدتی بود تو انبار افتاده بود رو باز تو سایت شیپور آگهی دادیم و با پول فروششون چند تا وسیله آشپزخونه مورد نیازمون رو خریدیم.
در واقع، سایت شیپور یکی از بهترین سایتهایی بود که از طریقش می تونستیم بدون صرف هزینه های رفت و آمد و هدر دادن انرژی و وقت این معامله های روزمره رو انجام بدیم. برای همین هم باز مثل قبل قرار شد که آگهی فروش دوچرخه رو تو شیپور بذاریم.
راستش این روزا می شد تمام کارهای مربوط به شیپور رو تو گوشی مویایل انجام داد. فقط کافی بود که اپلیکیشن شیپور رو تو گوشی نصب کرد. منم آگهی فروش دوچرخه رو از طریق همین اپلیکیشن تو سایت گذاشتم و شماره تماس شوهرم رو هم زیر آگهی گذاشتم.
فقط یک هفته گذشت تا این که اولین تماس برای خرید دوچرخه با شوهرم گرفته شد و حقیقتش، شوهرم هم بدون چونه زدن اون رو فروخت.
شیپور انقدر آگهی های متنوع داشت که من به جای قدم زدن توی پاساژها و نگاه کردن ویترین مغازه ها، عموما اگر چیزی نیاز داشتم تو همین آگهی ها می چرخیدم.
شیپور بهترین راه برای فروش وسایلی بود که نیازی بهش نداشتیم. بماند که زمان چک کردن آگهی های شیپور چند تا آگهی دیگه مربوط به دوچرخه دیدم که از بین اونا یکی دو تاش چشمام رو گرفت و با خودم فکر کردم که برای سال بعد هم دوچرخه جدید طاها رو از همین شیپور پیدا کنیم.
طاها بعد از فروختن دوچرخه اش خیلی ناراحت شده بود و غصه خوردناش برام یادآور غصه خوردن های احمد بود زمانی که بابام اینا دوچرخه اش رو فروخته بودن. برای همینم چون من تجربه دیدن این جور غصه ها رو تو بچگیام داشتم، برای آرومتر شدن طاها بهش قول دادم که اگه امسال معدل مناسبی رو بیاره، منم یه دوچرخه خیلی شیکتر و بهتر  از صفحه دوچرخه سایت شیپور براش می خرم.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.