با شیپور یه نمایشگاه فروش و خرید ماشین تو گوشیم دارم!

یه شیش سالی می شد که منو آذر ازدواج کرده بودیم و برای شیش سال دیگه هم به فکر بچه دار شدن نبودیم. نه این که از بچه خوشمون نیاد، بلکه هر طور که فکر می کردیم، می دیدیم، درآمدمون کفاف نمی ده که حالا بخوایم یه ماکت آدم هم به جمع دو نفره مون اضافه کنیم.
من توی یه شرکت رانندگی می کردم و عصر تا شبم با ماشینی که ۳ سال پیش خریده بودم، می رفتم توی یه آژانس، مسافرکشی. آذر هم تو خونه خیاطی می کرد. یعنی سفارش می گرفت و همون جا، تو خونه، کاراش رو انجام می داد.
راستش دو تایی با هم یه پولی درمیاوردیم که بتونیم باهاش چرخ زندگیمون رو بچرخونیم. خوب می خوردیم. خوب می پوشیدیم. آخر هفته ها به خودمون استراحت می دادیم و یه پیک نیکی، سینمایی، جایی می رفتیم تا بتونیم هفته بعد رو با انرژی شروع کنیم. اما هر طور که دو دو تا می کردیم، بازم جوابش همین دو می اومد و می فهمیدیم که حالا حالاها جا برای نفر سوم باز نشده.
روزگار داشت به همین منوال می گذشت تا این که زد و پدربزرگ من، فوت شد. بنده خدا آدم خوبی بود. دست به خیر هم داشت. اون زمانی که زنده بود، هیچ کس تو محله شون، شبی رو گشنه، صبح نمی کرد. حساب کنین که وقتی برای غریبه ها این طوری بود، پس برای ماها که فامیلش بودیم، چیکارا می کرد.
تا زنده بود، خدایی من هر بار گیر می کردم، اول از همه می رفتم سراغ اون. اگر داشت که بلافاصله کمک می کرد اما اگر نداشت، تمام تلاشش رو می کرد تا گره من باز شه و خدایی تا مشکلم حل نمی شد، آروم و قرار نداشت. انقد بی قرار بود که هر کی می دیدش، فکر می کرد، خدایی نکرده، خودش جایی گیر کرده.
خدا بیامرزدش! پیرمرد، بعد از فوتشم، باز به اطرافیانش خیر بود که می رسوند. در واقع، بعد از فوتش، یه ده میلیونی ازش به من ارث رسید.
در واقع، همین ارثیه سبب شد تا منم برای شرایط شغلیم یه تصمیم جدیتر بگیرم. اولش تصمیم گرفتم تا با این ده تومن برم جنوب و یه سری لباس و لوازم خونه بخرم و بیام اینجا به مغازه دارها بفروشم اما بعدش دیدم که من به درد این کار نمی خورم.
بالاخره بعد از کلی فکر کردن و مشورت با عیال، به این نتیجه رسیدم که ماشینم رو عوض کنم. راستش این ماشینی که اول خریده بودم، جوابگوی شرایط شغلی من نبود.
اما مساله این بود که عوض کردن ماشین یعنی فروختن ماشین قبلی و خرید ماشین جدید خودش کلی کار می برد. جدای از این زمانی هم که باید صرف می کردم، باید یه درصدی رو هم بابت فروش به بنگاهی می دادم.
بنابراین به این نتیجه رسیدم که شانسم رو امتحان کنم و خودم برای فروش ماشینم یه اقدام هایی بکنم. راحتترین راه این بود که یه کاغذ پشت شیشه اش بچسبونم و روش بنویسم: «فروشی» تا شاید این طوری یه خریداری تو خیابون پیدا شه.
اما متاسفانه این شیوه چندان جواب نمی داد. تا این که به پیشنهاد همسرم تصمیم گرفتم که یه آگهی فروش ماشین تو اینترنت بدم. راستش اون روزا با این که ارثیه به من رسیده بود اما بازم یکم دست و بالم تنگ بود. در واقع ترجیح می دادم که بگردم دنبال یه جایی که هم بازدید کننده خوبی داشته باشه و هم هزینه آگهیش کم باشه. تا این که یه روز که تو دفتر آژانس نشسته بودم و داشتم تلویزیون تماشا می کردم، یهویی وسط تبلیغات برخوردم به تبلیغ یه سایت فروش، به نام شیپور.
تبلیغ جالبی بود که توش یکی به فکر کنم پدرش می گفت که می تونه به راحتی، بعد از نصب اپلیکیشن سایت شیپور تو گوشیش، چند تا عکس از ماشینش بگیره و تو این سایت بذاره برای فروش.
این تبلیغ نظرم رو به خودش جلب کرد. بلافاصله از یکی از همکارام که دانشجو بود پرسیدم تا برام توضیح بده که این داستان دقیقا از چه قراره. جالبش اینه که به محض گفتن اسم شیپور، خودش همه چیز رو فهمید و برام توضیح داد.
از حرفاش متوجه شدم که مثل این که چند سالیه که از طریق این سایت داره کالاهای مورد نیازش رو پیدا می کنه و حتی وسایلی که دیگه احتیاج نداره رو تو این سایت آگهی می کنه و به راحتی و بدون هدر دادن پول دلالی می فروشه. نکته خوب این سایت هم تو این بود که اولا قرار نبود برای آگهی دادن هیچ هزینه ای بدم. ثانیا، کل مبلغ فروش رو خودم برمی داشتم و این طوری دیگه پولی بابت دلالی و بنگاه نمی دادم. ثالثا هم این که کل زحمتی که برای فروش ماشینم باید می کشیدم محدود می شد در نصب کردن اپلیکیشن شیپور و آپلود کردن چند تا عکس از ماشینم و منتظر موندن برای جواب دادن به تماس خریدار.
اولش این شیوه خیلی منطقی نیومد. راستش به نظرم بعید می اومد که کسی برای خرید ماشین بخواد تو اینترنت بگرده. اما وقتی همکارم برام خوب تعریف کرد از تجربه های خودش و دوستاش متوجه و متقاعد شدم که این کار خیلی منطقی و راحت و ساده است.
دیگه تصمیمم رو گرفته بودم و عزمم رو هم جزم کرده بودم. اولش اپلیکیشن شیپور رو تو گوشیم نصب کردم. بعدشم رفتم کارواش و ماشینم رو دادم تا بشورن و بعد از اون هم چند تا عکس درست و حسابی از ماشین گرفتم و سرآخر هم یه آگهی تو سایت شیپور دادم. این فرآیند فروش رو از طریق دوربین گوشی و نصب اپلیکیشن تو گوشی انجام دادم و بعد از اون هم باید منتظر می موندم که مشتری باز به گوشیم زنگ بزنه. در واقع انگار که به واسطه شیپور تونسته بودم یه مغازه رو تو گوشی موبایلم راه بندازم.
خدا رو شکر بعد از ۱۰ – ۱۲ روز تونستم مشتری ماشینم رو از طریق همین سایت شیپور پیدا کنم و ماشین رو به قیمت مناسب بفروشم. راستش انقد که از این شیوه فروش خوشم اومده بود و راضی بودم ازش که فکر کردم برای خرید ماشین جدیدم هم بهتره از همین شیوه استفاده کنم و حتی اگر شده برا امتحانم که باشه یه چرخی تو سایت بزنم و آگهی ماشینا رو یه نگاهی بندازم.
خوشبختانه این تصمیم باعث نشد که به در بسته بخورم و تونستم تو سایت شیپور ماشین مورد نظرم رو هم پیدا کنم و بلافاصله باز ماشین دار بشم.
شیپور انقدر که خرید و فروش رو راحت کرده بود که بعد از این جریان یکی از پایه ثابتای این سایت شده بودم. هر وقت که بیکار می شدم، گوشیم رو برمی داشتم و تو سایت یه چرخی می زدم یا هر بار که وسیله ای که دیگه نیازی بهش نداشتیم رو می خواستیم بفروشیم، می ذاشتم تو شیپور تا به راحتی فروش بره.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

1 نظر

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.