برای کتاب های رمان از کجا مشتری پیدا کنیم؟!

من و خواهرم تقریبا دوره راهنمایی رو تموم کرده بودیم که به خوندن کتاب های رمان علاقمند شدیم. علتش هم این بود که چند تا کتاب رمان توی کتابخونه مدرسه پیدا کرده بودیم و همین سرآغازی بود برای مسابقه گذاشتن من با خواهرم در خوندن کتاب های رمان عاشقانه.
این کار رو با عضویت تو کتابخانه عمومی شهرمون شروع کردیم. هر از گاهی هم من سری به کتابفروشی ها می زدم تا شاید یه کتاب جدید از نویسنده مورد علاقم پیدا کنم. همین کار باعث شد دست کم ماهی دو تا کتاب رمان عاشقانه به قفسه های کتاب اتاق مشترک من و خواهرم اضافه بشه.
در نهایت اینکه بعد از گذشت سه چهار سال ما موندیم و چندین کارتن کتاب که همشون هم رمان عاشقانه بود. تقریبا همزمان با قبول شدن در کنکور و ورود به دانشگاه بود که دیگه تب خوندن رمان در هردوی ما فروکش کرد. چون نه دیگه وقتش رو داشتیم و نه دیگه بنا به سنمون این جور کتاب ها برامون جذابتی داشت!
چون جایی برای نگهداری کتابها نداشتیم مامانم هم همشون رو گذاشت تو زیرزمین خونه. آخه خونه ما ساخت قدیمی داره. برای همین به جای انباری یه زیر زمین بزرگ داریم که هر وسیله بدون استفاده ای رو به اونجا انتقال میدیم.
بعد از گذشت چندین سال از این قضایا یه روز که رفتم زیر زمین دنبال یه سری وسیله می گشتم چشمم به کارتن های کتاب افتاد. چندتایی رو باز کردم و کتاب ها رو نگاه کردم. خوشبختانه مرور زمان تاثیر چندانی رو کتاب ها نذاشته بود.
وقتی در مورد کتابها با خواهرم حرف زدم گفت ببر تو همون کتابفروشی ای که گاهی ازش کتاب دست دوم می خریدیم، بفروششون، بهتر از اینکه تو زیر زمین بمونن و خراب بشن.
فکر بدی نبود. اما وقتی رفتم کتابفروشی ای که خواهرم می گفت، صاحب فروشگاه گفت باید کتاب ها رو ببینه، ضمن اینکه قیمت هایی هم که می داد خیلی پایین بود. من نمی خواستم از طریق فروش کتاب ها سودی ببرم اما فروشنده کتاب فروشی، در حد روزنامه باطله هم نمی خواست بابت هر کتاب به من پول بده.
از خیرش گذشتم. چند روزی گذشت تا اینکه به فکرم رسید آگهی فروش کتاب های رمان رو روی دیوار مدارس دخترونه بزنم. ولی خب این روش چندان جواب نداد. چون در نهایت من تونستم ۵-۴ تا مدرسه رو پیدا کنم و از بین اون همه دانش آموز دختر، ۶ نفر مشتاق خرید کتاب پیدا شد.
مسلما این راهش نبود. چون اگه می خواستم اینطوری کتاب بفروشم با اون تعداد رمان، چند سالی طول می کشید که همشون فروش ببره.
خواهرم که پیشنهاد دهنده فروش کتاب ها بود، خودش رو کنار کشید و گفت خودت یه راهی پیدا کن. منم یه راهی پیدا کردم!
راستش باید از اول فکرش رو می کردم. به ذهنم رسید که الان مشکل من برای فروش کتاب، بحث پیدا کردن مشتری و حمل و نقل این همه کتاب سنگین بود.
همون یه مورد از کتاب فروشی های دست دومی کافی بود که متوجه بشم گزینه فروش کتاب به مغازه ها روش خوبی نیست. پس می موند خریدارهای خصوصی مثل دانش آموزای دختر.
تنها راه ارتباطی با تعداد وسیعی از این دخترها هم اینترنت بود. البته منظورم شبکه های اجتماعی نیست. من توی اینترنت سایت شیپور رو پیدا کردم که می شد توش کتاب رو به صورت رایگان آگهی کرد.
اما چون تعداد کتاب های من زیاد بودن و نمی تونستم برای هر کدوم یه عکس و یه آگهی بزنم، یه لیست از اسم کتاب ها، نویسنده، مترجم و سال چاپ تهیه کردم و با یه آگهی، برای فروش گذاشتمش تو سایت.
از اونجایی که کتاب ها مشکل نم زدگی و خرابی جلد و صفحه هم نداشتن، می دونستم مانعی برای فروش ندارم.
خلاصه اینکه من آگهی رو این طوری در کل سطح شهر پخش کردم.
ضمنا من یه پیشنهاد جالب توی شیپور دیدم که البته به کار من نیومد اما خب بعضیا ممکنه بتونن ازش استفاده کنن. سایت شیپور در مطلبی با تیتر “نگذاریم کتاب ها بمیرند” گفته که می تونین کتاب هایی که لازم ندارین و پولش هم براتون مهم نیست، به جای اینکه بریزین دور و یا بذارین دم در، اینجا با قید “کتاب رایگان” آگهی کنین.
بهر حال ایده خوبی بود که به نظرم می تونه مانع هدر رفتن سرمایه های ملی بشه و فرهنگ کتاب خوانی رو تو جامعه ارتقا بده.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.