تبدیل دوچرخه پدر به ماشین شارژی پسر!

از وقتی که بهزاد، پسرم به دنیا اومده بود، زندگیم رنگ و بوی تازه ای به خودش گرفته بود. تمام انگیزه و هدفم این شده بود، که خوشحال زندگی کنه و از سختی هایی که من و پدرش، تحمل کردیم، دور و بی خبر بمونه.
شوهرم، علی، مهندس مکانیکه و تقریبا برای ساختن زندگی خانوادمون به طور شبانه روزی کار می کنه. اصولا وقتی خونه میاد به حدی خسته است که حال حرف زدن و بازی کردن با بهزاد رو نداره. شاید همین باعث شده که خیلی به خواسته های پسر ۵ سالمون توجه نداره یا بهتره بگم از دیدگاه خاص خودش، به خواسته هاش نگاه می کنه و همیشه به این فکر می کنه که اگه قراره پولی برای پسرش خرج کنه، باید برای آموزش و آینده اون باشه.
اما من از این نظر یه کم دیدم باهاش فرق داشت و در عین توجه به آموزش و آینده پسرم، به فکر خوشحال کردنش با بازی و تفریح هم بودم. یه مدت طولانی بود که بهزاد بعد از دیدن یه ماشین شارژی توی پارک، لج کرده بود که همسرم یکی از این ماشین های شارژی رو براش بخره. اما خرید ماشین شارژی از دید همسرم چیزی نبود که بخواد براش هزینه کنه. هر چند مخالف خرید ماشین شارژی برای بهزاد نبود، اما خب حاضر نبود این هزینه رو خودش پرداخت کنه.
این قضیه هر روز قدیمی تر می شد و لج ماشین شارژی از ذهن بهزاد بیرون نمی رفت. اون که همیشه عشق ماشین و موتور سیکلت بود، اصلا نمی تونست این اسباب بازی دوست داشتنی رو از یاد ببره. حس می کرد با خرید اون به خیلی از رویاهاش رسیده و می تونه باهاش رانندگی کنه.
من خیلی از این بابت ناراحت بودم و دوست نداشتم پسرم از این سن کم، مفهوم نداشتن هایی که هر آدمی تو زندگی باهاش رو به رو می شه رو حس کنه. دوست داشتم که حالا بهترین و شیرین ترین دوران زندگیش رو بدون کاستی سپری می کنه و چیزی برای خوشی هاش کم و کسر نداشته باشه.
هر روز تو فکر این موضوع ها بودم تا یه روز دعوت شدیم به خونه جدید خانواده همسرم. پدر و مادر همسرم که سنشون زیاد شده بود، دیگه برای نگهداری حیاط خونه ویلایی قبلشون حوصله زیادی نداشتن و هزینه استخدام باغبون هم برای خونه به اون بزرگی خیلی زیاد می شد. بخاطر همین تصمیم گرفته بودند تا با گرفتن یک خونه آپارتمانی نسبتا کوچک تر، جایی زندگی کنند که راحت تر از پس نگهداریش بر بیان. مشکل جدید پدربزرگ بهزاد، وسایل زیادی بود که از خونه قبلی آورده بودن و حالا توی آپارتمان جایی برای نگه داشتن اون ها نداشتن. حالا که پدر همسرم، جایی برای نگه داشتن وسایل خودش هم نداشت، قطعا یکسری از وسایل قدیمی همسرم رو که هنوز خونه پدرش مونده بود رو هم نمی تونست نگه داره.
ما هم که خونمون فضای کافی برای نگهداری از تمام وسایل خاطره انگیز همسرم نداشت و قطعا باید از شر بعضی از اون وسایل خلاص می شدیم. وقتی من و همسرم رفتیم سراغ وسایل قدیمی و نگاهی بهشون انداختیم، توجهمون به دوچرخه ای جلب شد که ظاهرا برای بچگی همسرم بود و هنوز خیلی تازه و سالم مونده بود.
همسرم که از دیدن دوچرخش خیلی خوشحال شده بود، بهم پیشنهاد داد که این دوچرخه رو به بهزاد بدیم تا ازش استفاده کنه. اما متاسفانه دوچرخه یه کم برای پسرم بزرگ بود و نظر شوهرم این بود که دوچرخه رو نگه داریم تا چند سال دیگه ازش استفاده کنه. اما سایز دوچرخه طوری بود که بهزاد برای استفاده ازش باید خیلی صبر می کرد تا اندازش بشه و شاید تا اون سن دیگه از این مدل خوشش نمیومد. همون موقع که به فکر آب کردن وسایل دست دوم همسرم بودم یه فکر خیلی خوب به ذهنم رسید. به همسرم پیشنهاد دادم دوچرخه دست دومش رو آب کنیم و با پولش برای بهزاد یه ماشین شارژی بگیریم. همسرم که بدش نمیومد از این وسیله غیر ضروری جاگیر خلاص بشه و از طرفی دل پسرش رو شاد کنه، پیشنهاد من رو با یه کم تردید پذیرفت. فقط تردید و مشکلش این بود که کجا می تونه دوچرخش رو با قیمت خوب و مطمئن بفروشه.
راه حل این مشکل رو من خیلی خوب می دونستم. مدت طولانی بود که من با سایت شیپور آشنا بودم و گاهی معامله های جزئی توی سایت انجام داده بودم. حتی برای خرید ماشین شارژی بهزاد هم، قبلا نگاهی به سایت انداخته بودم، اما توان خرید ماشین شارژی رو نداشتم. بهش گفتم که به فکر آب کردن وسایل و دوچرخه کودکیش نباشه و همه رو بسپره به من. با دادن آگهی فروش تو سایت شیپور برای دوچرخه، یک هفته نگذشت که اون رو با قیمت خیلی خوب و توافقی، فروختم.
بعد از فروش دوچرخه و بقیه وسایل غیر ضروری همسرم، با پولش سراغ آگهی های فروش ماشین شارژی گشتم و به سلیقه و انتخاب خود بهزاد یکی از ماشین های شارژی که تو شیپور برای فروش گذاشته شده بود، رو خریدم.
حالا دوچرخه ای که روزی پدر این خونه رو خوشحال می کرد با جادوی شیپور، ماشین شارژی شده که پسر خونه رو خوشحال می کنه. هر وقت هم بهزاد به حدی بزرگ بشه که نتونه از ماشین شارژی استفاده کنه، می تونیم دوباره از طریق شیپور اون رو برای فروش بذاریم.
به هر حال،هر روزی مثل همه روزها تا شب تموم می شه، زمان می گذره و می گذره و پسرهای کوچک، پدرهای بزرگ می شن. شادی ها و نیازها هم، بین این کوچکی و بزرگی با جریان حوادث تغییر می کنه. امیدوارم با انتخاب های درست و تصمیم های به جا، شما هم بتونید شاد باشید و از پس نیازهای خودتون و اطرافیانتون بربیاید.

شیپور همین الان، آماده بر طرف کردن سهم زیادی از نیازهای شماست، اگه فقط اینجا رو کلیک کنید، می تونید به طور رایگان آگهی فروش بذارید.
شیپور فقط یه اپلیکیشن نیست، یه فرصته. فرصت ها رو از دست ندید و با کلیک بر همین جا، اپلیکیشن شیپور رو دانلود کنید.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.