تبلت شیپور همدم تنهایی داییم

آدم تو زندگیش به یه کسایی و یه چیزایی دلبستگی داره که جدایی از اونا براش خیلی سخته و حتی ممکن ضربات روحی‌ روانی زیادی بهش وارد باشه. ولی یه وقتایی مجبور میشیم به خاطر همون دلبستگی‌ها و به خاطر همون عزیزان و دیدن خوشحالیشون از خیلی چیزای با ارزش بگذریم و پا روی وابستگی‌هامون بزاریم. اما میشه یه جاهایی با تصمیم‌گیری‌های درست حداقل بخش زیادی از اثرات منفی این جدایی رو خنثی کرد. دایی منم یکی از همین آدماست.
همه داییم رو خوب میشناختن و میدونستن چه آدم خانواده دوستیه. یعنی جونش بود و خانوادش. حاضر بود همه چیزش رو بده برای ۴تا بچه و خانومش. یه کارمند ساده که تمام زندگیش وقف رفاه و شادی‌های خانواده‌ش شده بود و در حد توانش چیزی براشون کم نمیزاشت. درسته حقوق کارمندی میگرفتن ولی بچه‌هاش هیچ وقت احساس کمبود نمیکردن و انصافا هم بچه‌های خوبی بودن. کم پیش میومد داییم و زن داییم رو اذیت کنن و همیشه سرشون تو کار خودشون بود. همشونم درسخون بودن.
کم‌کم که گذشت و بچه‌های داییم بزرگتر شدن اوضاع متفاوت‌تر از اون چیزی شد که فکرش رو میکردیم و دخترا و پسراش بیشتر سرگرم درس خوندن و کارهای خودشون شدن. کمتر میتونستن به داییم برسن و البته خوب یه جورایی هم طبیعی بود. داییم هم اعتراضی نداشت و تا جایی که میتونست براشون تلاش میکرد. دختر دایی بزرگم اولین کسی بود که تو خانواده‌ی مادریم پزشک شد و بعدشم کلی زحمت کشید تا تخصص گرفت. همون موقع که داشت پزشک عمومی میشد با یکی از همکلاسیهاش ازدواج کرد.
تو دوران تخصصش خانواده داییم خیلی کمکشون کردن و چه از نظر مالی و چه از نظر نگه داشتن بچه‌شون هواش رو داشتن. داییم راضی بود و خوشحال که بچه‌هاش دارن به جایی میرسن. دختر داییم که خیلی هم به خانواده‌شون به خصوص داییم وابستگی داشت بعد گرفتن تخصص تحت تاثیر شوهرش هوایی شد برن خارج و آخرم برای ادامه تحصیل و به قول خودشون زندگی بهتر بچه‌شون رفتن آلمان. این اولین ضربه‌ی سنگین تو زندگی داییم بود.
بعد از اون دیگه انگار راه باز شده بود و دختر دایی بعدی هم این رویه رو در پیش گرفت و بعد از اینکه مهندسی معماریش رو گرفت با شوهرش رفتن پاریس. داییم دیگه داشت کم‌کم احساس تنهایی رو تو وجود خودش میدید. تمام امیدش شده بود دو تا پسراش. میگفت اونا دختر بودن چاره ای نداشتن و باید میرفتن ولی اینا پسرن میمونن.
تو این مدت هم از طریق تلفن و کامپیوتر با دختراش و نوه‌هاش در ارتباط بود. اما روزگار بر وفق مراد نبود. پسر سومش یه اعجوبه‌ای بود و چند تا اختراع داشت. خیلی زود برای لیسانس از آمریکا پذیرش گرفت و در عین ناباوری گذاشت رفت. هیچکس باورش نمیشد. ولی این بار یه کم قضیه فرق میکرد و داییم باید کمک خرج بهش میداد. هزینه‌ها خیلی سنگین بود ولی داییم همه جوره هواش رو داشت و اونم اونجا پیشرفت چشمگیری نشون میداد. ولی ظاهرا هیچ کدومشون برگشتنی نبودن و پسر داییم هم همونجا ازدواج کرد.
خیلی وقت از این ماجرا نگذشت که زن داییم بیمار شد و از دنیا رفت و داییم موند و پسر آخرش. پسر داییم خیلی هوای داییم رو داشت ولی کم‌کم اونم نوای رفتن سر و داد و آخرشم رفت مالزی و بعد هم استرالیا. داییم مونده بود و یه خونه و کلی خرج و بدهی. ولی چیزی که اذیتش میکرد دل تنگی بچه‌ها و زنش بود.
بقیه بهش سر میزدن ولی خوب جای بچه ها رو نمیتونستن پر کنه. داییم هم از همون اول میگفت عادت نداشته از کسی کمک بگیره چه مالی چه جور دیگه. گهگاهی تلفنی با بچه‌هاش حرف میزد ولی دلش میخواست ببیندشون. سالی یه بارم اونا میومدن. البته بگم داییم تقریبا آدم به روزی بود. ولی خیلی به استفاده از تکنولوژی علاقه‌ای نشون نمیداد. چند وقتی کامپیوترم و بعدشم لپ‌تاپم رو بردم اونجا ولی هم سختش بود کار کنه هم اینکه منم برای کارام به اونا احتیاج داشتم.
دوست داشت هر وقت میتونه و هر جا هست با بچه‌هاش در ارتباط باشه مخصوصا به صورت تصویری. روی گوشی هوشمندشم سخت بود. میگفت صفحه‌اش کوچیکه و چشمای دایی هم اذیتش میکرد. تا اینکه برای خواهرم تبلت خریدیم و داییم از این تبلت خوشش اومده بود. ولی خوب مشکلات مالی اجازه نمیداد با حقوق بازنشستگی به خرید تبلت فکر کنه.
البته یه گوشی موبایل داشت ولی میگفت تبلت خوبه که صفحش بزرگتره و مثل گوشی هم حملش آسونه. پیش خودم گفتم هر طور شده باید به داییم کمک کنم. بهش پیشنهاد دادم گفتم بیا یه تبلت دست دوم ‌تمیز بخریم شما هم که زیاد نمیخوای هزینه کنی. چاره‌ای هم نبود و باید برای داییم یه فکری میکردیم.
نمیخواستیم سراغ مغازه‌ها بریم چون معلوم نبود چه تبلتی رو به چه قیمتی میخوان بهمون بدن. بهترین کار این بود یه چیز بی‌دردسر تو دست بخریم. یادم اومد که بهتره بریم سراغ اپلیکیشن شیپور که چند وقت قبل رو گوشی نصب کرده بودم. کار باهاش خیلی راحت بود. سریع رفتیم دنبال تبلت‌های سیم کارت‌خور ۷ اینچی که داییم بتونه بخره. چند تا مدل تمیز دو سیم کارت پیدا کردیم و شروع کردیم زنگ زدن که یکی‌شون واقعا عالی بود. یعنی تبلت در حد صفر بود. خریده بودن دیدن ۷ اینچ کوچیکه حالا میخواستن یه تبلت ده اینچی بخرن.
واقعا تبلت انگار نو بود. با یه قیمت خیلی خوب با تمام وسایل و گارانتی خریدیمش. حالا دیگه داییم خیلی خوشحاله و راحت میتونه از روی اسکایپ و اپلیکیشن‌های دیگه که بهش یاد دادیم با بچه‌ها و نوه‌هاش در ارتباط باشه و چهره‌شون رو روی تبلتش ببینه. تازه جای گوشی هم ازش استفاده میکنن و هر جایی هم باشه سریع با اینترنت تبلت وصل میشه. خیلی راحت با یه هزینه کم و با یه اپلیکیشن شیپور که رایگانه تونستیم یه تبلت بخریم که داییم با اون سر دنیا در ارتباط باشه و از دلتنگی در بیاد.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.