تخت خواب دو طبقه هم میتونه تو شیپور جا بشه!

من و مریم خیلی شبیه به هم بودیم. هرکسی که ما رو می دید، فکر می کرد که خواهر دوقلوییم. شباهت ما فقط مربوط به قیافه هامون نبود. حرکات، صدا، دغدغه های فکری، آرزوها و نوع مطالعاتمون هم مثل هم بود.
شاید به خاطر همین شباهت بی نظیرمون هم بود که مامان و بابا، ترجیح می دادن تا ما دو تا تو یه اتاق باشیم. البته لازمه که اینو بگم که مریم یه دو سالی از من بزرگتر بود و اتفاقا همین مساله، کلی به نفع من تموم می شد.
مثلا موقع امتحانا، طبیعتا از اونجایی که مریم قبلا درسای منو پاس کرده بود، می تونست کلی کمکم باشه. مخصوصا تو امتحان عربی که حتی یه بارم اومد و جام امتحان داد و هیشکی هم متوجه نشد.
شباهت بسیار زیاد ما باعث شده بود که مامان و بابا تو خرید کردن برای ما دقت کنن تا از هر چیزی دو تا بخرن. یکی برای من و یکی هم برای مریم. مثلا ما از یه مدل لباس، دو تا داشتیم یا کیفای هر دو تامون یه شکل بود و برای همین هم همیشه مثل هم لباس می پوشیدیم. این قضیه همیشه به قوت خودش باقی بود تا زمانی که مریم دانشگاه قبول شد و از پیش ما رفت.
بهتره خیلی مقدمه چینی نکنم و اصل داستان رو براتون تعریف کنم. یکی از وسایل مهم اتاق ما تخت خواب دو طبقه ما بود که نوبتی، یه شب من بالا می خوابیدم و یه شبم مریم. شاید باور نکنید، اما بعضی از شبها اتفاق می افتاد که ما، وقتی تختامون رو عوض می کردیم، دقیقا خوابی رو می دیدیم که شب پیش اون یکیمون دیده بود. حتی پیش اومده بود که یه شب من ادامه خوابی رو که مریم شب قبل دیده بود رو دیدم. اما هیشکی حرف ما رو درباره این مساله باور نمی کرد.
این تخت خواب دو طبقه برای من و مریم، تبدیل شده بود به وسیله ای برای ایجاد ارتباط تله پاتی تو خوابامون. برای همین حتی زمانی که مریم تونست تو دانشگاه شیراز تو رشته حقوق قبول شه و به همین دلیل مجبور شد از پیش ما بره هم باز این تخت خواب دو طبقه توی اتاق ما بود.
تو اون دو سالی که مریم زودتر از من رفته بود دانشگاه، من تمام تلاشم رو کردم تا بتونم تو کنکور رتبه ای بیارم که تو رشته حقوق تو شیراز قبول شم. آخه اونقدر که ما دو تا خواهر به هم وابسته شده بودیم، این دوریِ یهویی و اجباری، کلی به هر دومون سخت می گذشت.
جالبه که بهتون بگم، تو این دو سال، با وجود این که مریم به خاطر مسافت زیاد سمنان تا شیراز، دیر به دیر به خونه می اومد اما من باز هم ریتم استفاده از تخت خواب دو طبقه مون رو حفظ می کردم و یه شب طبقه بالا می خوابیدم و شب بعد طبقه پایین.
نمی دونم باید بگم متاسفانه یا خوشبختانه این که من تو کنکور نتونستم شیراز قبول شم بلکه رتبه ام طوری بود که بالاخره بعد از یک سال درس خوندن جدی، دانشجوی ادبیات فارسی سمنان شدم و همچنان موندم ور دل مامان و بابا.
بعد از گذشت یک سال از دانشگاه من و طبیعتا سه سال از دانشگاه مریم، پای اولین خواستگار جدی مریم به خونه مون باز شد. از طرفی همه خیلی خوشحال بودیم و از طرفی هم دلتنگ مریم می شدیم چرا که شوهر آینده اش بچه تبریز بود و قرار بود که بعد از ازدواج دو تایی برن همون تبریز زندگی کنن.
خلاصه، بعد از فارغ التحصیل شدن مریم، ازدواج اون و بهزاد هم سر گرفت و دو تایی راهی خونه شون تو تبریز شدن و من موندم و حوضم. البته خدا رو شکر که از زمان دانشگاه رفتن مریم، کم کم به دوری هم عادت کرده بودیم. برای همین خیلی برامون سخت نگذشت.
اما حالا که مریم از پیش ما رفته بود دیگه باید به طور جدی دکور اتاق رو عوض می کردم. بنابراین، اولین کاری که باید انجام می شد این بود که وسایلی که دیگه نیاز نبود رو از اتاق خارج کنم تا جای بیشتری برام باز شه. طبیعتا یکی از اصلی ترین وسیله ها هم همین تخت خواب دو طبقه بود.
اول از همه تصمیم گرفتم تا طبقه بالایی رو جدا کنم و بذارمش تو انبار. برا همین یه روز جمعه که بیکار بودم به کمک بابا افتادم به جون پیچ و مهره هاش اما از اونجایی که این تخت خواب داشت سالها به همین شکل دست نخورده استفاده می شد، باید کلی زحمت می کشیدیم تا بتونیم پیچ و مهره هاش رو باز کنیم تا این که بالاخره تونستیم.
مرحله بعد این بود که طبقه بالایی رو توی انبار جا بدیم. اما انقد که درگیر باز کردن طبقه بالایی بودیم دیگه حواسمون نبود که انبار ما انقدر کوچیکه که متاسفانه جایی برای این تخت جدا شده نداره.
اونشب دیگه نایی برای من و بابا نمونده بود برای همین بی خیال جا دادنش تو انبار شدیم و بعد از یکم استراحت به این نتیجه رسیدیم که گیرم که بتونیم این تخت رو تو انبار جا بدیم، خب بعدش چی؟ اصن مگه این تخت دیگه به کارمون میاد که حالا بخوایم یه جا جاش بدیم. بنابراین تصمیم گرفتیم تا بفروشیمش.
مادرم پیشنهاد داد که بهتره کل این تخت خواب دو طبقه رو با هم بفروشیم و با پولش یه تخت جدیدتر برای من بخریم اما مساله این بود که همه مون خوب می دونستیم که تنها راه فروش این تخت خواب، فروختنش به سمساریه و متاسفانه سمسارا هم هرگز هزینه ای که واقعا متناسب با وسایل باشه رو پرداخت نمی کنن. البته به نظر من، سمسارها حقم دارن، چون قراره زحمت پیدا کردن مشتری، به عهده اونا باشه و طبیعتا این وسط اونا هم باید یه درصدی رو به عنوان حق واسطه گری بردارن. اما این طوری دیگه پول مناسبی به دست ما نمی اومد.
یادم اومد که سالی که مریم رفته بود شیراز، یه سری از وسایل مورد نیازش رو تونسته بود از طریق سایت شیپور پیدا کنه. بنابراین تصمیم گرفتیم تا این تخت خواب دو طبقه رو از طریق سایت شیپور آگهی کنیم تا بتونیم بفروشیمش. اما متاسفانه، دو روزی می شد که لپ تاپ من مشکل پیدا کرده بود و داده بودم تا درستش کنن و حداقل تا چهار روز دیگه به دستم می رسید. پس باید تا فردا صبح صبر می کردم تا برم یه کافی نت و آگهی این تخت خواب رو تو سایت شیپور می ذاشتم.
موقع شام بود که داشتم درباره راحتی فروش کالا تو شیپور، برای مامان و بابا سخنرانی می کردم که یهو یادم اومد که می تونم خیلی راحتتر از این حتی آگهی فروش تخت خوابمون رو تو سایت بذارم. فقط کافی بود که اپلیکیشن شیپور رو تو گوشی موبایلم نصب کنم و از طریق همین اپلیکیشن آگهی فروشمون رو تو سایت بذارم.
خوشبختانه کل این کار پنج دقیقه هم طول نکشید. یعنی تونستم در عرض کمتر از پنج دقیقه، هم اپلیکیشن شیپور رو تو گوشیم نصب کنم و هم عکس های تخت خواب دو طبقه مون رو با یه شماره تماس، تو شیپور آگهی کنم.
به نظرم با استفاده از اپلیکیشن شیپور، می شه کلی صرفه جویی کرد. مثلا صرفه جویی تو هزینه حمل و نقل، صرفه جویی در زمان، صرفه جویی در انرژی و از همه مهمتر این که به واسطه اپلیکیشن شیپور می شه واسطه فروش رو حذف کرد و سود منصفانه تری رو از فروش کالاهامون به دست آورد.
جالبه که بهتون بگم که اتفاقا تخت خواب دو طبقه من و مریم رو یه خونواده ای برای دو تا دختر دوقلوشون خریدن. بعدش هم من تونستم با پول فروش تخت خوابمون، یه تخت چوبی خیلی شیک و متناسب با دکور جدید اتاقم از تو شیپور پیدا کنم.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.