حیوان خانگی ما، گردو بود

اسمش رو گذاشته بودیم، گردو. هر کی هم ازمون دلیل این اسم گذاری رو می پرسید، کافی بود که فقط یه بار بیاد و ببیندش تا خودش علت انتخاب این اسم رو از نزدیک ببینه. این اسم رو به خاطر این روش گذاشته بودیم که مثل یک توپ گرد بود.
اسم گردو رو خواهرم براش انتخاب کرده بود. البته بقیه هم اسمهای دیگه ای رو گفته بودن. مثلا، من، اسم پشمک رو پیشنهاد کرده بودم یا پسرداییم، اسم ملوس رو ترجیح می داد. اما بالاخره، گردو تصویب شد. هم خنده دار بود و هم بهش میومد.
علاوه بر این اسمها، اسمهای دیگه ای مثل داسایف، قادر خان، چارلز برانسون، باب مارلی، شوهر آهو خانوم و یا جارو برقی، به خاطر شکمو بودنش هم پیشنهاد شده بود.
تا یادم نرفته، بگم که گردو یه حیوان خانگی بود از نوع گربه که دیگه شده بود یکی از اعضای خونه ما. هرگز روز اولی که این حیوان خانگی وارد خونه مون شد رو فراموش نمی کنم.
یادمه که من توی اتاقم، پشت کامپیوترم نشسته بودم و داشتم توی اینترنت می چرخیدم که یهو صدای خواهم رو شنیدم که با یه شوق خاصی قربون صدقه کسی می رفت. انقد صداش بلند بود که باعث به هم ریختن تمرکزم می شد. برای همین بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون که ازش بخوام کمی آرومتر خوشحالی کنه که یهو چشمم افتاد به یه موجود گرد که تو بغل خواهرم بود.
چند مدتی بود که پدرم اصرار داشت که یه حیوان خانگی بخره. چند گزینه رو تو خونه مطرح کرده بود که هر کدوم به دلیلی رد شده بودن و در نهایت، همه به این نتیجه رسیده بودیم که گربه، بهترین حیوان خانگیه.
البته اینم بگم که مادرم به شدت با این گزینه مخالف بود. چرا که معتقد بود، گربه ها، هم نمک نشناسن و هم کلی بیماری با خودشون میارن اما بالاخره به خاطر اصرار من و خواهرم راضی شده بود که لااقل برای یه مدت کوتاه و صرفا به صورت آزمایشی، یه گربه رو تو خونه نگه داریم.
پدرم این گربه رو از یه پت شاپ مطمئن خریده بود و این گربه هم ازون حیوان های خانگی بود که به درد خونه های آپارتمانی می خورد.
خلاصه، انقد که این گربه بامزه بود که منم با خواهرم همصدا شدم تا کم کم مادرم هم به جمع ما اضافه بشه. گردو فقط دو ماهش بود و انقد بچه بود که به زور می تونست از یه پله بالا و پایین بره.
اون اوایل من و خواهرم سعی می کردیم بعد از مدرسه، زود خودمون رو به خونه برسونیم. درواقع قرار گذاشته بودیم که هر کی زودتر به خونه می رسید، این حق رو داشت که به گردو غذاهاش رو بده و اونی که دیرتر می رسید، باید مسئولیت نظافت سبد خواب و ظرف مخصوص خرابکاری هاش رو بر عهده می گرفت.
به نظر من، این قانون، اصلا منصفانه نبود. چرا که مدرسه من از مدرسه خواهرم دورتر بود. بماند که از زمان تصویب این قانون ناعادلانه توسط مادرم، من مجبور بودم، بعد از مدرسه، بی خیال رفتن به گیم نت به همراه دوستام شم تا از شر نظافت خرابکاری های گردو فرار کنم.
گرچه، با تمام تمهیدات من، باز هم عموما این مسئولیت دامنگیر من بود و این من بودم که باید موقع شام حواسم رو جمع می کردم تا یاد خرابکاری های گردو نیوفتم.
به همین دلیل، عاشق روزهایی بودم که ساعت آخر رو بیکاری داشتیم و من می تونستم هم برم گیم نت و هم زودتر از خواهرم به خونه برسم.
جدای از این ویژگی های چندش آور گردو، این حیوان خانگی، چند تا ویژگی خیلی خیلی جالب توجه داشت. یکی از این ویژگی ها، قیافه مغرورش بود که با تنبلیش، تبدیل می شد به یه ژست شاهانه. اون اوایل خیلی کم تحرک بود و همین مساله باعث شده بود که حسابی چاقتر و گردتر بشه اما آخری ها حسابی تنبلی های ماه های اولش رو جبران کرد.
یه عادت خیلی با حالم داشت. مثلا وقتی که شبهای جمعه همه تو پذیرایی جمع می شدیم و دور همی فیلم نگاه می کردیم، اونم میومد درست جلوی من می نشست روی پتوم و خیره می شد به تلویزیون. جالبترش این بود که وقتی یکم جاش رو تغییر می دادم، برمی گشت و یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم می انداخت و دوباره میومد سر جای اولش یعنی جلوی من و روی پتوم و انقد این کار رو تکرار می کرد تا بالاخره من مجبور می شدم جام رو تغییر بدم.
البته بعد از چند ماه متوجه شدم که گردو قصد بدی نداره و در واقع نمی خواد که با این لجبازی ها، منو آزار بده، بلکه فقط از این پتو خوشش میومد چون شبیه به پتوی خودش بود.
ماه های آخری که توی خونه مون بود، گاهی حرکتایی می کرد که ما رو به این نتیجه رسوند که انگار این خونه دیگه گنجایش شیطنت های این حیوان خانگی رو نداره. به قول خسرو شکیبایی تو فیلم پری، دیگه روحش، گنجایش جسم این خونه رو نداشت.
یکی از این حرکت ها، مربوط به دعواهای مکررش با مادرم بود. واقعیتش اینه که مامان، از اونجایی که تو طبیعت شمال بزرگ شده بود، نمی تونست خونه رو بدون حیاط رو تحمل بکنه. حتی بعد از گذشت این همه سال زندگی توی آپارتمان، باز هم سعی می کرد که لااقل خونه رو پر کنه از گلدون و گلهای مخصوص زندگی آپارتمانی.
برای همین مامان عاشق گلها و گلدوناش بود و ما هم از بچگی این رو خوب می دونستیم که شکستن هر گلدون توسط ما، برابره با یه تنبیه اساسی مثل محرومیت از رفتن به استخر، محرومیت از تماشای برنامه کودک، محرومیت از بازی با کامپیوتر و بقیه محرومیت ها و گاهی هم نوش جان کردن یه کتک اساسی و به یاد ماندنی.
یادمه که یه روز که گردو بازی کردنش گل کرده بود، زد و دو سه تا از گلدون های مادرم رو شکوند. از قضا یکی از این گلدونا هم یادگاری دایی بزرگم بود که از شمال برای مادرم آورده بود.
بنده خدا مادرم انقدر کفری شد که هیچکدوم از ماها جرات نکردیم بهش نزدیک شیم و یا حتی بهش دلداری بدیم. شاید تنها راهی که می تونست اون رو آروم کنه، همون کاری بود که کرد و باعث شد تا گردو رو به یک جنگ وحشتناک دعوت کنه.
مادرم انقدر عصبانی شده بود که دمپاییش رو پرت کرد سمت گردو و چند باری هم سرش داد و بیداد کرد. درسته که این حیوان خانگی ما ترسیده بود اما بلافاصله، وقتی دید مادرم آروم شده، یواش یواش رفت سمت باقی گلها و شروع کرد به گاز گرفتنشون و از بین بردن این موجودات بی زبون بخت برگشته.
این اتفاق پایان سلطنت این حیوان خانگی بود توی آپارتمان ما. درسته که دو سالی می شد که مثل یکی از اعضای خونه ما به حساب میومد و دل کندن ازش هم بسیار برای ما سخت بود اما انگار دیگه باید می پذیرفتیم که این حیوون، چندان هم خونگی نیست و باید جایی زندگی کنه که لااقل یه حیاط کوچیک هم که شده داشته باشه تا جوابگوی شیطنت های این وروجک باشه.
بنابراین، تصمیم گرفتیم تا بگردیم و یه کسی رو پیدا کنیم که خونه اش حیاط داشته باشه تا گردو رو بهش هدیه کنیم. بعد از کلی فکر کردن متوجه شدیم که تنها گزینه های مناسب، فامیلهای مامان توی شمال هستن که خب، متاسفانه به خاطر دوری راه، کمی غیرممکن به نظر می رسید.
بعد از گذشت چند روز یادم اومد که توی اینترنت سایت هایی رو دیده بودم که توش خرید و فروش هایی از این دست انجام می شد. یادم اومد که بهزاد، پسر دایی رضام که چند ماهه اومده تهران برای دانشگاه، از طریق یکی از همین سایت ها، به نام شیپور، یه میز خریده بود.
برای همین گفتم که شاید بتونم از طریق سایت شیپور، سایت های مربوط به خرید و فروش حیوان خانگی رو هم پیدا کنم که خدا رو شکر بعد از باز کردن این سایت متوجه شدم که خود شیپور هم این قابلیت رو داره.
در واقع، شیپور یه جور بازار بود که از شیر مرغ گرفته تا جون آدمی زاد رو می شد توش خرید و فروخت. مثل یه بازار بزرگ بود که هر کی هر چیزی رو که دلش می خواست، می تونست یه جا تو سایت پهن کنه و بفروشه.
برا همین تصمیم گرفتم تا چند تا عکس از گردو با شماره خودم و یه سری توضیحات درباره این حیوان خانگی رو توی شیپور آگهی کنم بلکه فرجی بشه و یه آدم عاشق حیوون که از قضا خونه اش، حیاط هم داره، پیدا بشه و این حیوان خانگی رو بهش بفروشیم.
توی اون چهار روزی که منتظر بودیم تا اولین مشتری تماس بگیره، خونه ما تبدیل شده بود به ماتمکده. من سعی می کردم که خودم رو با کامپیوترم سرگرم کنم و خواهرم هم خودشو با لاک زدن و پاک کردن ناخناش و دوباره لاک زدن.
گرچه این کارها هیچ فایده ای نداشت چون با تمام تلاشمون باز هم از یه اتاق صدای آه و ناله من میومد و از یه اتاق دیگه صدای گریه خواهرم و سعی داشتیم که فروش گربه مون رو هی عقب بندازیم. حتی وقتی بعد از چهار روز اولین مشتری ها تماس گرفتن، من و خواهرم با این بهانه که مشتری ها هم مثل ما آپارتمان نشین هستن، نذاشتیم که پدرم حتی گردو رو بهشون نشون بده.
این بهونه گیری ها فقط دو روز تونست اثر کنه چون که فقط شیش روز بعد از آگهی فروش گردو، بالاخره یه مشتری حیاط دار تماس گرفت و گربه مون رو ازمون خرید.
گرچه دوری ازش اونم بعد از دو سال زندگی باهاش سخته اما وقتی منطقی فکر می کنیم، می بینیم که انصافا برای گردو هم سخت بود که اینجا زندگی کنه. شاید اون اولا که خیلی کم تحرک بود و کوچولو، اینجا مناسبش بود اما این ماه های آخری براش سخت می گذشت.
حیوونی حتی جا نداشت برای دویدن. برای همین، باید خوشحال باشیم که حالا توی خونه ای هستش که اتفاقا چند تا گربه دیگه هم اونجا دارن زندگی می کنن و شاید هم تا حالا اسمش تبدیل شده باشه به شوهر آهو خانوم.
تا یادم نرفته بگم که با پول فروش حیوان خانگی مون از طریق سایت شیپور تصمیم گرفتیم تا این دفعه چند تا پرنده بخریم که مادرم رو حسابی یاد شمال و بچگیاش بندازه.
خوشبختانه این دفعه دیگه قرار نبود که پدرم بره پت شاپ و پرنده فروشی تا پرنده ها رو بخره. این بار من و خواهرم و پدر و مادرم، چهار تایی نشستیم پشت کامپیوتر من و حدود یک ساعتی تو سایت شیپور چرخیدیم تا بالاخره کچل خان و ناز خاتون رو پیدا کردیم.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.