شیپور من رو به کمیاب ترین کتاب ها رسوند!

وقتی چشمم به کتاب خونه اتاق می افتاد، همیشه جای خالی کتاب های زبان اصلی رو حس می کردم. برای منی که دانشجوی دکترای ادبیات آلمانی بودم، این بی تابی برای داشتن کتاب های زبان اصلی طبیعی بود.
همون دو سه تا کتاب زبان آلمانی هم که داشتم با قیمت های خیلی زیاد تونسته بودم از کتاب فروشی های ته پاساژهای انقلاب پیدا کنم. مسخ کافکا، فاوست گوته و گزیده اشعار شیلر با زبان اصلی بد جوری جاشون تو دلم با ترجمه های فارسی این دست آثار فرق داشت. شاید اگه پول کافی داشتم می تونستم همه کتابهای زبان اصلی رو با هر قیمتی بخرم. اما وقتی پول محدود باشه و یا برای شخص اهمیت زیادی داشته باشه، خبری از این خرج های بی حساب نیست.
اما نداشتن پول کافی باعث نمی شد دست از تلاشم بردارم. به هر دری که می شد می زدم تا به خواسته هام برسم. به آشناهامون تو اروپا می سپردم، اما تا اون ها بیان ایران خیلی دیر می شد و به دلیل چمدون های سنگینشون براشون مقدور نبود نیاز من رو بر طرف کنن. به استادها هم دوست داشتم بگم، ولی یه کم کار سختی بود و من روی گفتنش رو نداشتم.
به هر حال بی تابی من برای این قضیه به حدی زیاد شد که تصمیم گرفتم کتابهای زیادی رو بفروشم و با پولشون حتی اگه گرون هم باشن کتابهای زبان اصلی رو تهیه کنم. از اون جایی که می دونستم با فروش کتاب هام به کتاب فروشی ها به دلیل وجود واسطه پول کم تری به دستم می رسونه، تصمیم گرفتم برای کتابها در سایت شیپور آگهی فروش ثبت کنم. این طوری هر مقداری که خریدار برای کتاب هزینه می کرد، بدون هیچ واسطه ای پولش تو جیب خودم می رفت. هیچ هزینه ای هم برای ثبت آگهی به سایت شیپور نمی پرداختم، پس بهترین جا برای فروش کتاب های من شیپور بود.
تنها مشکل کار این بود که فروش این کتابها که بسیار برای من دوست داشتنی بودن، کار خیلی سختی بود. واقعا نمی دونستم چطور باید ازشون دل بکنم؟ اما برای رسیدن به خواسته های بهتر باید از این کتابها می گذشتم. قبل از این که آگهی فروش کتابهام رو تو سایت ثبت بکنم، تصمیم گرفتم به آگهی های دیگه نگاهی بندازم تا ببینم کتابهایی از جنس کتاب های من هم برای فروش ثبت میشن و یا فقط کتاب های آموزشی و درسی تو آگهی ها هستن. همین طور که آگهی ها رو می دیدم کنجکاو شدم آگهی های بیشتری رو ببینم. بین این آگهی ها، یه آگهی فروش بدجوری نظرم رو جلب کرد. آگهی فروش درباره کتابهای زبان اصلی بود. شماره تماس رو از روی سایت شیپور برداشتم و تماس گرفتم.
یه خانومی جواب داد و گفت فروشنده کتابها که همسرش باشه، در حال حاضر ایران نیست. بنابراین ازم خواست آخر هفته برای دیدن کتابها به آدرسی که گفته شد برم تا اون زمان با همسرش که به ایران برگشته مواجه بشم. تا رسیدن روز موعود خیلی بی تاب بودم و عجله داشتم. وقتی آخر هفته رسید، دوباره تماس گرفتم و وقتی فهمیدم صاحب کتاب ها برگشته خودم رو به نشونی فروشنده رسوندم.
وقتی وارد خونه فروشنده شدم، چیزی رو که می دیدم باور نمی کردم. دکتر حمیدی استاد دوره کارشناسیم همون کسی بود که تو شیپور آگهی فروش ثبت کرده بود. استادی که آدم بسیار متواضعی بود و همیشه رابطه بسیار خوبی با من داشت. بعد از احوال پرسی و حرف های ساده متوجه شدم استاد برای همیشه قراره از ایران بره و در یکی از دانشگاه های کلن مشغول تحقیق درباره ادبیات آلمانی بشه. از اون جایی که حمل کتاب ها برای استاد سخت و پر هزینه بود تعداد زیادی از کتاب هاش رو برای فروش گذاشته بود. کتاب هایی که بدون شک استاد روزهایی باهاشون زندگی کرده بود و براشون اهمیت زیادی قائل بود.
وقتی وارد اتاقش شدم و کتابخونه کتابهای زبان اصلی رو دیدم، انگار من رو از زمین جدا کردن، انگار هیچ وقت حضرت آدم سیب نچیده بود و من هنوز توی بهشت بودم. دونه دونه کتاب ها رو با نگاه کنجکاو لمس می کردم و ورقشون می زدم. دیدن هر خط از بهترین آثار جهان به زبان اصلی و از انتشاراتی های مشهور آلمان و اتریش برای من یه دنیا بود. بعد از چک کردن کتابهای متعدد با این که یه کم برام شرم آور بود راجع به قیمت با استاد صحبت کردم. می دونستم که چنین کتابهایی برای آدم هایی مثل من و استاد قیمت ندارن، اما به هر حال لزوم هر داد و ستدی، رد و بدل شدن پوله.
وقتی از استاد جویا شدم که چه هزینه ای رو باید برای کتابها پرداخت کنم، استاد مبلغ بسیار کمی رو نسبت به کتاب فروشی های شهر مطرح کرد. من که نمی خواستم از اون جایی که من دانشجوش بودم، قیمت رو تا این حد پایین مطرح کنه، اصرار کردم که بهم تخفیف زیادی نده. اما دکتر حمیدی گفت که اگه می خواست خودش هم این کتابها رو در کتاب فروشی ها بفروشه پول کم تری از این مبلغ نصیبش می شد و در ضمن، اگه قیمت رو تا این پایین میگه به این دلیله که مطمئنه داره کتاب رو به کسی میده که می تونه از کتابها طوری نگهداری کنه که خیال استاد جمع باشه.
خلاصه اون روز من برای آخرین بار استاد رو دیدم، اما یادش با ورق زدن هر کدوم از این صفحه ها برای من گرامیه و براش آرزوی بزرگ ترین موفقیت ها رو در تحقیقاتش دارم. خوشحالم از این که اون روز با رفتن به سایت شیپور تونستم این همه کتاب رو با قیمتی خیلی پایین تر از بازار تهیه کنم و علاوه بر اون استادم رو ببینم و به طور مجازی باهاش در ارتباط باشم. فکر می کنم بیراه هم نباشه که بگم با عشقی که استاد حمیدی به این کتابها داشت، بدون شک اون هم از این که کتاب هاش دست آدم مشتاقی مثل منه، ناراحت نیست. هیچ وقت تو زندگیم لطف استاد، تصمیم خودم و فرصتی که شیپور در اختیارم گذاشت رو فراموش نمی کنم.
برای خرید و فروش هر نوع کتاب دست دوم و نو می تونید به سایت شیپور برید.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.