فروش کتاب ها تو شیپور، نجات‌بخش ناشر ورشکسته!

راستش کار ترجمه و نویسندگی درسته شغل حساس و سختیه ولی در کنارش هم جذابیت داره هم بعضی وقت‌ها پیش میاد که درامد خوبی هم داره و فروش نوشته‌های شما هم میتونه به یه عده کمک کنه و هم به درد خودتون بخوره.
من همیشه به نویسندگی علاقه داشتم و از اونجایی که با زبان انگلیسی هم تا حدود زیادی آشنایی داشتم سعی کردم از کار ترجمه شروع کنم. اول از دفتر فنی دوست پسر خالم که جلوی دانشگاه بود شروع کردم و بعد که یکم بهتر شدم سراغ دانشجوهای دانشگاه خودمون و دفتر فنی‌های دیگه هم رفتم. معمولا ترجمه، پیدا کردن مقاله و آماده کردن پروژه‌های دانشجویی را انجام میدادم.
کیفیت کارم کم‌کم بیشتر شد تا اینکه به جایی رسیده بودم که تعداد سفارش‌ها خیلی زیاد بود و میشد بگم به قول معروف وقت سر خاروندن نداشتم. درسته نشستن و ترجمه کردن و تایپ کردن سخته ولی برای من دانشجو همین درآمد هم خوب و هیجان‌انگیز بود. جوری که اشتیاقم رو برای ادامه کار بیشتر میکرد و دوست داشتم پروژه‌های بیشتری رو انجام بدم و درامدم هم طبیعتا بیشتر بشه.
یه مشکلی که وجود داشت دائمی نبودن کار و از طرفی پول کم بعضی مقاله‌ها بود که ارزش زیادی نداشت. تو فکر جای ثابت بودم و اینکه بتونم کتاب ترجمه کنم. ترجمه‌ی کتاب هم درآمد خوبی داشت هم اینکه تکلیفت برای یه مدت طولانی مشخص بود. تازه میتونست نم‌نم برات اعتبار هم بیاره. خلاصه در این بین گروهی از بچه‌های دانشگاه خودمون تصمیم گرفتن یه کتاب تخصصی رو ترجمه و چاپ کنن که اینجا اولین تجربه‌ی کار من به صورت جدی شروع شد. گرچه بماند آخرش پول زیادی به من ندادن و اسمم رو هم هیچ جایی از کتاب نیاوردن.
ولی تجربه‌ی خوبی بود. تا اینکه این سبک کارم بشتر شد و کم‌کم کتاب‌های کوتاه و جزوات بیشتری رو ترجمه کردم. تو همین موقع بود که یکی از اساتید دانشگاه همسرم تو کلاس برای ترجمه و نوشتن کلاس یه برنامه‌ای رو اعلام کرده بود و همکاری من با دانشگاه و یکی از معروف‌ترین اساتید اونجا شروع شد. بعد از تموم شدن کار ترجمه و نوشتن کتاب و چاپ شدن اون وقتی اسمم روی جلد رفت واقعا حس خیلی خوبی داشت و اون استاد هم کاملا راضی بود.
بعد از اون تو یه کتاب دیگه هم با همکاری داشتیم ولی کار ما به دلایل مختلف از جمله انتقال اون استاد به یه شهر دیگه ادامه پیدا نکرد و یه جورایی برگشتم سر خونه‌ی اول ولی این بار فرقش این بود که یه رزومه‌ی بهتر داشتم.
این طرف و اون طرف خودم رو معرفی میکردم و همچنان به کار مقطعی ادامه میدادم تا به واسطه‌ی یکی از دوستام با یه ناشر معتبر آشنا شدم. کارش چاپ کتاب‌های مختلف به ویژه رمان و کتاب‌های درسی بود که به نظر میرسید تو این زمینه موفق عمل کرده. خیلی خوشحال بودم و با توجه به معرفی دوستم و سابقه‌ی کاری خودم، قرارداد رو بستیم و همکاریمون شروع شد. چند جلد کتاب براش ترجمه کردم و تو تالیف چند نمونه‌ی دیگه هم باهاش همکاری کردیم.
عمده فعالیت من تو زمینه‌ی سرفصل دروس دانشگاهی بود ولی خوب اون در کنارش کارهای دیگه مثل رمان، کتب مذهبی، داستان یا کمک آموزشی هم انجام میداد. همه چیز خوب داشت پیش میرفت و منم خیلی راضی بودم. واقعیتش به اون چیزی که میخواستم رسیده بودم. سه جلد کتاب به اسم خودم چاپ شد که فوق‌العاده بود. ولی باز از شانس بد من به مشکلات زیادی خوردیم.
کمتر کسی کتاب میخرید، کاغذ و هزینه‌های چاپ یه دفعه خیلی گرون شد، کتاب‌های الکترونیک اومد، به دلیل قدرت خرید پایین دانشجوها، بازار خرید و فروش کتاب‌های دست دوم رونق گرفت، خیلی از عناوین چاپ شده‌ای این ناشر فروش نرفت و اونایی هم که فروخته بود نتونست مبالغش رو وصول کنه و یه دفعه همه چیز نقش بر آب شد. تازه فقط من نبودم که ازش طلب داشتم. خیلی‌های دیگه مثل نویسنده‌ها، کاغذ فروش، چاپخانه، تایپیست، طراح، صفحه‌آرا و ویراستار هم ازش پول میخواستن و میتونم بگم داشت به ورطه‌ی نابودی کشیده میشد. یعنی عملا تو مدت خیلی کم شده بود یه ناشر ورشکسته.
منم تو این مدت خیلی بهش نزدیک شده بودم و یه جورایی سهم داشتم. چند تا از عنوان‌هایی که نوشتم هیچ وقت چاپ نشد و همینطوری موند. ولی باید یه فکری میکردیم که حداقل اگه کتاب‌ها سودی نداره، ولی بتونیم با فروششون هزینه‌های اولیه‌ش رو جبران کنیم. اون ناشر هم که از این کار خسته شده بود کاملا قید چاپ کتاب جدید رو زد و تصمیم داشت بعد از تسویه بدهی‌هاش بره دنبال یه کار دیگه.
خیلی فکر کردیم تا اینکه ازش خواستم چند روز وقت بده من کتاب‌ها رو براش رد کنم. یه کم جستجو کردم ببینم این کتاب‌ها به درد کی میخوره، ضمن اینکه باید یه جوری معرفی‌شون میکردم مشتری بیشتری ببینه. راستش تو این زمینه باید به کل ایران فکر میکردم. با شیپور آشنایی داشتم ولی فکر نمیکردم بشه توش کتاب هم فروخت. سریع دست به کار شدم و کلمه‌ی کتاب رو تو اپلیکیشن شیپور که روی گوشیم بود جستجو کردم. دیدم کلی آگهی از خرید و فروش کتاب هست. شاد و خوشحال چند تا عکس از مهمترین کتاب‌هایی که داشتیم گرفتم و چند تا آگهی رایگان طبقه‌بندی شده با موضوعات مختلف ثبت کردم. قیمت رو هم توافقی با تخفیف خوب در نظر گرفتیم.
باور کردنی نبود! خیلی از کتاب‌ فروشی‌ها و ناشران دیگه تو سطح کشور این آگهی رو دیده بودن و تماس‌ها شروع شد. راستش ما هم پول لازم بودیم و با قیمت خیلی خوبی تمام عنوان‌های درسی و داستانی و رمان رو فروختیم. خیلی‌هاش رو حتی کتابخانه‌های مختلف تو دانشگاه‌ها یا جاهای دیگه خریدن. خیلی‌هاش رو بعضی موسسات و شرکت‌ها برای هدیه بردن و بعضی‌های دیگه رو هم کتاب فروشی‌ها برداشتن.
این ناشر دوست ما فقط دید این کتاب‌ها داره تند تند فروش میره. اولش باور نمی‌کرد ولی وقتی تموم شد و دید چقدر پول گیرش اومده تونست بدهی‌هاش رو بده و از یه بحران مالی خیلی بد که داشت زندگیش رو نابود میکرد نجات پیدا کنه. شاید اگه هیچ وقت مطلب «کتاب دست دوم، سود دست اول!» رو تو وبلاگ شیپور نخونده بودم یاد اپلیکیشن شیپور نمی‌افتادم و این بنده خدا نجات پیدا نمی‌کرد.
همه‌ی بدهی‌ها رو دادیم و الان اوضاع من خدا رو شکر بد نیست و یه بخشی از پول هم به من رسید. این ناشر عزیز هم تو یه موسسه فرهنگی مشغول کار شده و نتونست از کار مورد علاقه‌ش دل بکنه. حالا داره به کمک اپلیکیشن شیپور محصولات موسسه‌شون شامل دی‌وی‌دی، نرم‌افزار، کتاب و مجلات رو به سراسر ایران میفروشه.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.