لباس شب هایی که توی شیپور، هر روز جار زده شد!

بنده خدا خیلی حالش گرفته بود. می گفت از وقتی که مجبور شده مزونش رو تعطیل کنه، کلی از برنامه هاش عقب افتاده. خب یه جورایی هم حق داشت. اون وقتا کلی درآمد داشت و می تونست کلی هم برنامه ریزی داشته باشه اما حالا یکم اوضاع فرق کرده بود.
می گفت شانسو می بینی؟! آخه الان وقتش بود که صاب مغازه به فکر فروش مغازه بیوفته. خب الان من با این همه لباس شب که مونده رو دستم، اونم این وقت سال کجا برم بگردم دنبال یه مغازه مناسب؟!
بهش گفتم که آخه دختر خوب تو که نیاز نداری. نباید مهم باشه برات. خدا رو شکر، شوهرت که درآمد کافی داره. یعنی با درآمدش می تونه خرج یه خونواده دیگه رو هم بده. آخه غصه چی رو می خوری؟!
اما بازم جوابش منطقی بود. می گفت، زهره، تو چرا این حرفو می زنی؟! مگه کار کردن فقط از رو نیازه مالیه؟! تو که می دونی من چقدر کارمو دوس دارم. تازه یه طوری شده بود که مشتری هام ثابت شده بودن. تازه داشتم اسم در می کردم. اما الان باید کلی بگردم تو این کسادی بازار مسکن، دنبال یه مغازه جدید و مناسب. تازه، با این همه لباس شب که رو دستم مونده چی کار کنم آخه؟!
دیدم خدایی حرفش منطقیه. خب هر زنی دوست داره که استقلال خودشو حفظ کنه. دیگه دوره اون حرفا گذشته که زن یعنی مدیر خونه و مرد هم مدیر بیرون خونه. خب انصاف نیست که تو این دوره زمونه، فقط مردا کار کنن و مسئولیت رو به دوش بکشن. از طرفی هم، زن امروزی که هم تحصیل کرده و هم کلی هنر داره، باید بیاد تو سطح اجتماع و هنر و دانشش رو عرضه کنه.
اصن اگه هیچ کدوم از حرفاش هم منطقی نباشه، لااقل این آخریه کاملا درسته. خدایی با کلی لباس شب مونده رو دستش چیکار می خواست بکنه.
دیدم چاییش سرد شده. برا همین بلند شدم و رفتم تا چاییشو عوض کنم. تو آشپزخونه بودم که گفت، لپ تاپتو می شه روشن کنی؟! راستی اینترنت داری؟
گفتم آره دارم. لپ تاپم هم رو میزه پشتیه. لپ تاپو برداشت. بازش کرد و گفت، رمزش چیه؟ گفتم دف، دف، دف.
می خواست تو نیازمندی ها بگرده و ببینه، می تونه یه مغازه مناسب پیدا کنه. بهش گفتم، راستی چرا این لباس شب ها رو نمی بری بدی بوتیک برات بفروشن. یه درصدی برمیدارن، اما لااقل دیگ قرار نیست ببریشون خونه که تو انبار خاک بخورن.
گفت که اتفاقا به ذهن خودشم رسیده. اما جایی آشنا نداره. به غریبه ها هم که نه اعتمادی هست و نه اعتباری. همین طور که داشتیم حرف می زدیم، دیدم، رفته تو سایت شیپور، بخش املاکش داره دنبال ملک تجاری، تو محدوده جای قبلیش می گرده. فکر نمی کردم که سایت شیپور رو بشناسه.
ازش پرسیدم، فکر نمی کردم شیپوری باشی. این سایت رو از کجا می شناسی؟ گفت که اتفاقا اولین مغازه ای که اجاره کرده بود رو از طریق همین سایت شیپور پیدا کرده بود. بعد برام توضیح داد که بعد از اجاره مغازه، بیشتر وسایلشم از طریق همین سایت خریده.
راستش من خودمم خیلی از وسایلمو از طریق شیپور هم خریده بودم و هم فروخته بودم. مثلا همین چند ماه پیش، چند دست از لباس شب های قدیمیم رو که متاسفانه دیگه اندازم نبود رو از طریق همین شیپور تونسته بودم آگهی کنم و بفروشم.
یاد این مساله افتادم که یهویی یه چیزی مثل برق تو ذهنم جرقه زد. بهش گفتم، خب تو که با شیپور کار کردی، دیدی چقدر آسونه. خب چرا لباس شب هایی رو که دوختی رو از طریق همین سایت نمی ذاری برای فروش؟
یه جرعه از چایی تازه ای که براش آورده بودم رو خورد و یه سری تکون داد و گفت، اینم بد فکری نیست. فقط من تا حالا چیزی تو این سایت نذاشتم برا فروش. هزینه آگهیش فکر کنم زیاد باشه.
اومدم بگم که نه اینطورام که فکر می کنی، نیست که دوباره سرش رو برگردوند سمت لپ تاپ و حرفشو ادامه داد که نه، نمی صرفه.اینطوری باید کلی پول آگهی کردن تو سایت بدم. تازه بماند که امکان داره مثل بقیه این جور سایتا، یه درصدی هم برای فروش هر جنسی بردارن.
بهش گفتم که نه عزیز من اینطوری نیست. سایت شیپور خوبیش اینه که نه هزینه ای برای آگهی از فروشنده ها می گیره و نه درصدی رو بابت فروش برمیداره. تو تا هر چند تا که دلت بخواد می تونی آگهی بذاری به صورت رایگان. بعدشم که فروختی، کل پولو برا خودت برداری.
صندلیشو کلا چرخوند سمت من. بعد بلند شد و اومد رو مبل رو به روی من نشست و گفت، واقعا به همین راحتیه؟! خب می شه بم بگی که برا آگهی کردن این لباس شب هایی که دارم، باید چیکار کنم؟! اینطوری لااقل چند تاشونو می فروشم تا زمانی که به حال فرصت یه مغازه جدید پیدا کنم.
براش توضیح دادم که مثلا ظرفای هدیه ای رو که پارسال تو مراسم سالگرد عقد من و روزبه برامون آورده بودن رو از اونجایی که بهشون نیازی نداشتم، چطوری تونستم از طریق شیپور به کسی که نیاز داشت، بفروشم. گفتم که اول باید از چند زاویه از لباس شب هایی که دوخته عکس بگیره و بعد با یه توضیح مختصر و شماره تلفن بذاره تو سایت.
بعدم بهش گفتم که ماشاالله هم سایت و هم وبلاگ شیپور انقد بازدید کننده داره که خیلی زود می تونه لباس شب ها رو با قیمت مناسب بفروشه. اینطوری دیگه لازم نیست که چند درصد از زحمتی که کشیده رو بده به بوتیک دارا و فروشنده ها.
انقد از این پیشنهادم خوشحال شده بود که یک ساعت باقی مونده رو دیگه هیچ حرفی درباره بدشانسیش به خاطر فروش مزونش یا بهتره بگم فروش مغازه توسط صاحب مغازه نزد. بلکه ترجیح داد که بریم تو اتاق خواب و سرویس جدید خوابم رو ببینه.
چند هفته ای گذشت که یه روز بهم زنگ زد. دیدم برخلاف اون روز خیلی هم شاد و شنگوله. گفتم خدا رو شکر. چیه؟! خوش خبر باشی خانوم خانوما!
با خوشحالی گفت، دوست جونی، کلی ازت ممنونم. پیشنهادت عالی بود. کلی از لباس شب هام رو تونستم از طریق سایت شیپور بفروشم.
انصافا خوشحال شده بودم. درباره مغازه ازش پرسیدم. می خواستم ببینم که بالاخره تونسته یه گزینه خوب پیدا کنه که با تعجب دیدم می گه مغازه بی مغازه. اصن چرا پول اجاره بدم؟! تصمیم گرفتم یه مدت همین طوری کار کنم تا یه پولی جمع شه برام. بعد از یه مدت برم یه مزون بزرگتر و جای بهتر باز کنم. فعلا مغازه ام همین سایت شیپوره. پولمو که قرار بود بدم برا اجاره، فعلا جمع می کنم.
تعجب کردم. ازش پرسیدم که یعنی چی که فعلا مغازه م همین سایت شیپوره؟!
بهم گفت که بعد از اینکه چند تا از لباس شب هاشو از طریق شیپور فروخت، یه روز یکی از همین مشتری های شیپوریش بهش زنگ زده و دو دست لباس شب دیگه سفارش داده. اونم دیده که خب اینطوری براش خیلی به صرفه تره. لااقل تو شرایط فعلی.
یعنی فعلا به جای اجاره یه مغازه، با دادن یه آگهی تو سایت شیپور، برای دوخت لباس شب، مشغول گرفتن سفارش شده. یعنی مشتری هاش رو از تو شیپور پیدا می کنه. اونا آگهی رو می بینن و بعدم چند تا نمونه از کاراش رو بعد سفارش لباس شب می دن.
دیدم که خدا رو شکر اینطوری هم دوباره کارش رونق گرفته و هم دیگه لازم نیست نگران فراهم کردن یه جا برای راه انداختن مزونش باشه.
این طوری که داشت از طریق آگهی دادن تو شیپور کار می کرد، خیلی هم براش به صرفه بود.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.