ماشین شارژی میتونه گوشی به اضافه دوچرخه هم باشه!

بچه‌ها عالم جالبی دارن و خیلی لحظه‌ای هستن. مثلا یه اسباب بازی یا یه خوراکی رو همون موقع دلشون میخواد و براشون میخری ولی اصلا ممکنه سراغش نرن! به هر حال اقتضای سنشون و نمیشه خیلی بهشون خرده گرفت که چرا اینطوری میکنن.
ولی در این بین دو تا نکته همیشه وجود داشته و اول اینکه اگه هر چی بخواد در لحظه براش بخری کم‌کم بد عادت میشه و هر چی ببینه میخواد. دوم اینکه نباید یاد بگیره با پیله کردن یا بهونه کردن و گریه کردن به چیزی برسه. اون وقت همیشه میخواد این رویه رو در پیش بگیره.
از طرفی بچه‌ها حالا چه پسر چه دختر بسته به سنشون و خصوصیات اخلاقی جنس خودشون به یه چیزایی گرایش دارن که تو همه‌ی نسل‌ها تقریبا یکسانه. حتی وقتی آزمایش انجام دادن هیچ پسری خود به خود وقتی ماشین و موتور وجود داشته سراغ عروسک نرفته یا برعکس. بنابراین اینکه پسر بچه‌ها همیشه دوست دارن، ماشین، موتور، توپ، قطار و دوچرخه داشته باشن و دختر بچه‌ها هم عاشق عروسک، لوازم آشپزی و خیاطی و خاله بازی هستن.
بچه ماهم یکی از همین بچه ها بود که ممکنه خواسته هایی داشته باشه!
اما ما همیشه طوری باهاش رفتار کردیم واسه داشتن چیزی زیادی اصرار نکنه. البته پسر خوبی بود و خودش هم خیلی بچه‌ی پیله‌ای نبود ولی به هر حال بچه است دیگه یه وقتی ممکنه چیزی بخواد و دیگه نتونی جلوش رو بگیری. انصافا خیلی اذیتمون نکرده ولی خوب به هر حال دیگه یه وقتایی نمیشه جلوش رو گرفت و رو چند تا چیز واقعا گیر داده بود میخواست. مخصوصا اینکه تو فامیل بچه‌ی هم سن و سال زیاد باشه، اون وقت مشکلاتت چند برابر میشه.
یه قطار بود که تو سفر مشهد دیده بود و کل سفر روی همون قطار متمرکز شده بود. ما هم حواسمون نبود همون اول براش بخریم که دیگه چند روز سفر مشهد رو بهمون زهر مار نکنه! چون معلوم بود گیر داده و میخواد که میخواد. یه سال که بزرگتر شد برا تولدش از این سه چرخه‌ها خریدیم که میتونم بگم اون قطار، اون سه چرخه با یه کامیون که خاله‌ش خریده بود تموم وقتش رو پر میکرد. ولی یه کم بزرگتر شد ماجرای اصلی ما وقتی شروع شد که ماشین شارژی رو پشت ویترین مغازه دید.
از همون شبی که جلوی فروشگاه خودش رو میکوبید زمین و ماشین شارژی رو میخواست فهمیدم عزمش رو جزم کرده که این بار هم چیزی که میخواد رو از ما بگیره. یه چیزی نمیخواست نمیخواست ولی وای به روزی که میخواست دیگه کسی جلودارش نبود. میدونستم اون موقع وسط برجه و اصلا شرایط خریدش رو ندارم. تازه ماشین شارژی هم ارزون نبود و وقتی میخریدی شک نداشتم یه چند وقت دیگه گیر میده یه چیزی میخواد. به هر حال هر طوری که شده بود با هزار ترفند اون شب و روزهای دیگه رو جلوش مقاومت کردیم تا سر ماه بشه و حقوق بگیریم.
ولی اصلا یه لحظه هم از یادش نمیرفت و کار هر روزش بود از اون ماشین شارژی پشت ویترین بگه. راستش من و مامانش ترسیدیم مریض بشه و تصمیم گرفتیم براش ماشین شارژی رو بخریم. انگار کل دنیا رو بهش داده بودن و ولش میکردی میخواست شب و روز تو همون ماشین باشه و همون جا هم بخوابه. واقعا دلبستگی شدیدی بهش پیدا کرده بود. یه مدتی که گذشت دوباره روز از نو روزی از نو.
معلوم بود سنش که داره بالاتر میره و بیشتر حالیش میشه گیر دادن‌ها هم بیشتر میشه و سخته بخوای جلوش واستی. کم‌کم وقتی تو مجتمعمون میرفتیم یا تو کوچه بچه‌های هم سن و سال خودش یا یه کم بزرگتر رو میدید که دوچرخه بازی میکنن نم‌نم داشت گیر دادن‌هاش شروع میشه. اوایلش گولش میزدیم و میگفتیم باید بزرگ بشی ولی باز هم معلوم بود یه ماجرای جدید شروع شده. واقعا دیگه با این وضع قسط و بدهی که داشتیم نمیتونستیم حتی به حقوق سر ماه فکر کنیم.
تو گیر و گدار این بودیم که دوچرخه‌ی پسرم رو چیکار کنیم که یه روز رفته بودیم کوه، گوشی موبایلم افتاد و داغون شد. دیگه یه مشکل کم بود یکی دیگه هم اضافه شد. اینو نمیدونستم چی کار کنم. گوشی ابزار کارم بود و از طرفی نمیتونستم سر و تهش رو با یه گوشی معمولی هم بیارم و حتما با توجه به کارهام باید یه گوشی اندرویدی میخریدم که بتونم روش اپلیکیشن نصب کنم.
همون جمعه‌ای که گوشیم افتاد، شبش خونه باجناقم مهمون بودیم و داشتم ماجرای داغون شدن گوشیم رو میگفتم و گفتم که باید یه گوشی دیگه بگیرم و الانم اوضاع مالی خرابه. از طرفی هم پسرم گیر داده دوچرخه میخواد و موندیم توش. دمش گرم همیشه راه حل‌های خوبی تو چنته داشت و این بار هم یه پیشنهاد خیلی جالب داد. گفت به نظرم هم گوشی و هم دوچرخه رو دست دوم و کارکرده بخر. یه کم فکر کردم دیدم حرف بدی نیست. هم من با یه گوشی اندرویدی کارم راه میفته هم اینکه پسرم خیلی نو یا کارکرده بودن دوچرخه براش فرقی نمیکنه و قطعا چند وقت دیگه باز هوای یه چیز جدید به سرش میزنه و این بار دیگه اندازه ماشین شارژی ضرر نمیکنیم.
ازش پرسیدم خوب الان کجا برم دنبال اینایی که گفتین خیالم هم راحت باشه که سالمه و نه من و نه پسرم رو اذیت نمیکنه. وقت هم نداشتم راه بیفتم تو بازار بگردم. گفت سایت شیپور که یادته؟ گفت آره. آخه خودش از تو شیپور یه ماشین خیلی خوب گیر آورده بود پا به صفر اونم با چه قیمت خوبی. گفت حالا اپلیکیشنش هم اومده و ریخته روی گوشیش. اون شبی که اونجا بودیم شروع کردیم به جستجو و خلاصه کلی گوشی و دوچرخه با قیمت مناسب پیدا کردیم، با هم مقایسه کردیم و اطلاعات تماس بهتریناشون رو برداشتم.
ولی اینکه پول همین گوشی و دوچرخه‌ی دست دوم رو از کجا بیارم هنوز ذهنم رو مشغول کرده بود تا اینکه فرداش خانوم پیشنهاد داد همونطور که گوشی و دوچرخه‌ی دست دوم میخوایم بخریم، ماشین شارژی رو هم بزاریم برای فروش. خوب انصافا تمیز و سالم بود. واقعا فکر خوبی بود چون الان اون ماشین شارژی بدون استفاده شده بود و از طرف دیگه هم وقتی مطلب «ماشین شارژی شیپور دنیای پسرم شده» رو خوندم فهمیدم ممکنه ماشین ما هم به درد کسی بخوره که نمیخواد زیاد پول بده.
گفتم باجناقم چند تا عکس از ماشین شارژی پسرم گرفت و یه آگهی رایگان زدیم تو اپلیکیشن شیپور. چند روز طول نکشید ماشین رو فروختیم ۴۰۰ هزار تومن و از بین اونایی هم که بهشون زنگ زده بودم یه گوشی خریدم ۳۵۰ تومن و یه دوچرخه هم برای پسرم گرفتم ۱۰۰ هزار تومن. تو این معامله فقط ۵۰ تومن از جیبم گذاشتم و به کمک شیپور مشکل چند نفر حل شد.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.