میز تحریر و صندلی گنده من تو شیپور آب شد!

بلاخره درسم تموم شد!
لیسانسم رو گرفتم و کتاب و دفتر رو بوسیدم و گذاشتم کنار! میدونم که تا آخر عمرم هم خیال ادامه تحصیل ندارم همین چهارسالم کلی همت کردم که درس خوندم، از اولش هم آدم درسخونی نبودم ترجیح می دم برم دنبال تدریس گیتار!
منو چه به درس خوندن! اونم روانشناسی! حالا یه لیسانسی گرفتیم پدرمادرمون دلشون خوش باشه که بچه شون لیسانسه است! ولی از اولش برای خودم مثل روز روشن بود که گرفتن مدرک همانا و قاب کردن اون و زدنش به دیوار برای همیشه همان!
من همیشه به موسیقی علاقه داشتم اونم گیتار، این بود که از بچگی گیتار میزدم و آموزش می دیدم تا به این سن که رسیدم واسه خودم حسابی حرفه ای شدم و چندتا شاگرد خصوصی هم دارم حالا هم که درسم تموم شده می خوام برم چندتا آموزشگاه تا برای تدریس کلاس بگیرم!
بعد از ترم آخر و پاس کردن تمام واحدها، اتاقم به اتاق تکونی حسابی نیاز داشت. همینجوری هی کتابها و جزوه ها رو خونده بودم و ریخته بودم این ور و اون ور و حسابی دورم شلوغ شده بود.
اولش گفتم بذار ببینم کدوم جزوه ها رو دیگه لازم ندارم، نشستم و همه رو جدا کردم، بعد با خودم گفتم همین کار رو با کتابها هم انجام بدم کتابهای عمومی رو جدا کردم گذاشتم کنار. می خواستم همه رو بذارم تو جعبه بذارم تو انباری!
با خودم گفتم حالا شروع کردم به تمیز کردن اتاق بذار حسابی تمیزش کنم. گشتم زیر تختم چندتا عروسک قدیمی که اصلا دوستشون نداشتم پیدا کردم، توی کمد لباس ها رو نگاه کردم دو دست لباس شب دوست نداشتنی پیدا کردم، یه تابلو هم بود که یکی از دوست های غیر صمیمی ام روز تولدم بهم هدیه داده بود و اصلا ازش خوشم نمی اومد.
خلاصه همه این ها رو جمع کردم گذاشتم بیرون اتاق که بذارم تو جعبه و تبعیدشون کنم تو انباری، خیلی دوس داشتم میز تحریر و صندلی اش رو هم بذارم تو انباری اما انباری خیلی کوچیکتر از این حرفا بود به مادرم گفتم، گفت ببین اگه تو تراس جاش میشه بذار اونجا، دیدم اونجاهم جا نمیشه، مامانم گفت حالا چرا گیر دادی به میز تحریر و صندلی؟
گفتم چهارساله جلوی دست و پام رو تو این اتاق یه وجبی گرفته خسته شدم از دستش، دیگه هم لازمش ندارم، مامانم گفت فعلا که براش جایی نداریم باید تحملش کنی.
خلاصه اونشب دیگه خیلی خسته شدم و فقط فرصت کردم وسایل اضافی که پیدا کرده بودم رو بذارم توی جعبه تا فردا صبح ببرمشون تو انباری.
شب موقع خواب برای اینکه خوابم ببره اینستا گرامم رو چک میکردم، که دیدم دوستم پیج شیپور رو فالو کرده!
گفتم بذار منم فالواش کنم شاید به یه دردی خورد، اما داستان فراتر از انتظارم بود چون بعد از اون اپلیکیشن شیپور رو هم دانلود کردم و همون شبونه چندتا عکس از میز تحریر و صندلی انداختم و یه آگهی رایگان فروش اونم بدون اجازه مامانم ثبت کردم!
فرداش هم تمام وسایل اضافه مثل کتاب و جزوه و لباس شب و تابلو رو آگهی کردم و بعدش قضیه رو به مامانم گفتم!
مامانم گفت یعنی همه اینا فروخته میشه؟ گفتم حالا منتظر بمونیم ببینیم چی میشه آگهی ها که رایگان بودن پس ضرری نکردیم.
یه سه روز گذشت، منم انقدر درگیر تدریس گیتار شده بودم اصلا آگهی ها فراموشم شده بود تا اینکه روز سوم یه نفر با موبایلم تماس گرفت و گفت که میز تحریر و صندلی رو میخواد، قیمتش هم زیاد پرت نبود، فقط خواست که چندتا عکس دیگه براش بفرستم که منم فرستادم، خلاصه جنس ما پسند شد و معامله سر گرفت! منم از شر اون میز گنده راحت شدم، یه ماه بعد هم بقیه وسایلم فروخته شد!
پر حرفی نکنم اتاقم به لطف شیپور خیلی خوب و خلوت شده!

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.