همه لوازم خانگی دوستم تو شیپور جا شد!

بعضی‌ها هستن از همون وقتایی که خیلی کوچیکن و بقیه اونا و آرزوهاشون رو جدی نمیگیرن، یه تصمیم‌ها و اهداف بزرگی رو تو سرشون پرورش میدن که تمام وقت بهش فکر میکنن و تا جایی که بتونن تلاش میکنن که به خواسته‌هاشون برسن.
شاید یه تعدادی پیدا بشن که میانه‌ی راه خسته بشن یا برخی از هر راهی حتی کار غلط و اشتباه برای رسیدن به اهدافشون استفاده کنن ولی اونایی همیشه موفق و عاقبت بخیر میشن که تلاش میکنن و دست از کوشش نمیکشن. حتی اگه به هدفشون نرسن خوشحال هستن که از هیچ تلاشی فروگذار نکردن. یه وقتایی هم کارشون بعدا درست میشه و به اون چیزی که لیاقتشون بوده میرسن.
یه دوستی دارم از وقتی یادم میاد و اطرفیاش یادشون میاد سودای رفتن به خارج رو داشت. البته از اونایی نیست که هوی و هوس داشته باشه و همیشه تو تصمیمش جدی بود. شاید بعضی‌ها اون اول یه فکری بکنن پشیمون بشن ولی این دوستم هدفش بود بهترین دانشگاه‌ها درس بخونه و به بالاترین مدارج علمی برسه. بعد هم برگرده ایران و اون چیزی که یاد گرفته رو اینجا ارائه بده. واقعا راست میگفت. از معلما و دبیرها گرفته تا اساتید دوران کارشناسی همه میدونستن که حرفاش کاملا جدیه و داره تمام تلاشش رو میکنه.
تصمیمش این بود که از زمان کارشناسی ارشد بره اون ور چند سالی درس بخونه و کار کنه و بعدش بیاد. تمام زیر و بم کار و پیش نیازهاش رو داشت فراهم میکرد. از نظر مالی خانواده‌ش بد نبودن ولی تو این مدت خودش هم هر کاری تونسته بود انجام داد تا مشکلی نباشه. بار اولی که رفت برای آزمون آیلتس نمره‌ش تعریفی نشد.
از طرف دیگه با این که درسخون بود تو پروژه‌ی آخر دانشگاهش به مشکل خورده بوده حسابی. از طرف دیگه هر چی به این طرف اون طرف میزد، وکیل میگرفت و سراغ این موسسات مهاجرتی میرفت به خاطر تحریم‌ها و مشکلات دیگه کارش پیچیده بود تو هم. یه جورایی داشت سرخورده میشد. کلی هم هزینه کرده بود. یه مدتی شدیدا چسبید به زبان انگلیسی و تو این مدت هم دنبال گرفتن تاییدیه از دانشگاه‌های خارجی بود و از طرفی هم تلاش میکرد بتونه وقت سفارت تو کشورهای اطراف بگیره.
هدفش بیشتر آمریکا و کانادا بود. اونجا هم به دلایل مختلف به راحتی‌ها پذیرش نمیدادن. خیلی سختی کشیده بود و داشت خسته میشد. تصمیم گرفت یه مدت بیخیال بشه و یه وقفه‌ای تو کاراش بندازه تا با فرصت بتونه به همه چی رسیدگی کنه. تو دوران دانشگاه به یکی از همکلاسی‌هاش که دختر خوب و اصل و نسب داری بود علاقمند شد. وضع مالی خانواده‌ی اون دختر هم خوب بود و بالاخره وقتی کارهای رفتنش جور نشد صحبت‌های اولیه رو انجام دادن و قرار شد ازدواج کنن. نامزدش هم با خارج رفتن موافق بود و هر دو از شاگرد زرنگای دانشگاهمون بودن.
خلاصه بعد از یه مدتی عقد کردن و چند وقت بعد هم قرار شد عروسی بگیرن و یه مدتی که تو ایران کار کردن و شرایطشون پایدار شد دوباره به صورت موازی پیگیر کارهای رفتنشون باشن. دوستم خیلی بچه آنلاین و به روزی بود و تقریبا بیشتر کارهاش اینترنتی انجام میشد. حتی خونه‌ای که میخواستن اجاره کنن رو هم از تو اپلیکیشن شیپور که رو گوشیش نصب کرده بود پیدا کرد. من که باورم نمیشد بشه از تو یه اپلیکیشن موبایل خونه واسه اجاره هم پیدا کرد. ولی ظاهرا فقط همین نبود و ماشینش رو هم از تو قسمت خودروی اپلیکیشن شیپور پیدا کرده بود.
خلاصه برای جهیزیه‌شون هم بهترین لوازم خانگی رو از بهترین مارک‌ها با سلیقه‌ی خودشون خریدن و تو خونشون چیدن. تمام کارهای عروسی رو انجام داده بودن و هر چی لوازم خانگی هم بود خریده بودن. مهمونا رو هم دعوت کرده بودن و خلاصه تمام تدارکات دیده شده بود که چند روز مونده یکی از وکیل‌ها اعلام کرد کار خودش و خانومش درست شده و باید سریع بقیه کارها رو انجام بدن. چون سربازی رفته بود خیلی مشکل نداشت. ولی یه موضوع خیلی مهم میموند اونم نداشتن نقدینگی کافی بود.
چون پول زیادی رو برای اجاره‌ی خونه، خرید خودرو و خرید لوازم خانگی که باید خودش میگرفت خرج کرده بود. موقعیت خیلی اورژانسی بود و از طرفی هم اصلا عادت نداشت از کسی کمک بگیره. خونه‌شون موقعیت خیلی خوبی داشت و وقتی با هماهنگی صاحبخونه دوباره تو اپلیکیشن شیپور آگهیش کرد، فرداش مستاجر پیدا شد. ماشین رو هم فروخت به داداش کوچیکش. ولی هنوز یه مشکل خیلی بزرگ وجود داشت.
مشکل اساسی اون همه لوازم خانگی بود که باید فروخته میشد. اینا هم وقت نداشتن. تا اینکه شرایط رو به مستاجر جدید گفتن و یه فرصتی ازش گرفتن. قرار شد بعد از فروختن لوازم خانگی که شامل یه جهیزیه‌ی کامل و لوکس بود، پولش برای اونا فرستاده بشه. قبل از رفتنش یه بار دیگه یه آگهی رایگان تو اپلیکیشن شیپور زد و همه لوازم خانگی رو گذاشت برای فروش. شماره‌ی منو و داداش کوچیکش رو هم داد و قرار شد وقتی کارها تموم شد پول رو براش واریز کنیم.
واقعا فروختن اون همه لوازم خانگی کار سختی بود و من خیلی امید نداشتم. ولی تماس‌ها خیلی بیشتری از اونی بود که فکر کنیم. یه مقدار زمان طولانی شد مستاجره پشیمون شد. دوباره اوضاع داشت وخیم میشد که اپلیکیشن شیپور به دادمون رسید. واقعا دوستم رو نجات داد. یه نفر که با خانومش زندگی میکردن و از طریق شیپور آگهی اجاره خونه رو دیده بود اومد برای اجاره‌ی خونه و چون دیدن تمام لوازم خانگی که خریدن برای جهیزیه‌ی بوده و نوئه، یه قیمت خوبی پیشنهاد داد و هم خونه رو گرفت و هم لوازم خانگی رو.
یه شبه همه‌ی مشکلات حل شد. انصافا ترس این رو داشتم چطوری دونه دونه اون لوازم خانگی رو بفروشیم. بالاخره تو کانادا هم دوستم نیاز به وسایل خونه و از همه مهمتری پول نقد داشت. وقتی کارها تموم شد باباش پول رو براش فرستاد و الانم همیشه با هم در ارتباطیم. تازه تو شرایط جدید جا افتاده و خدا رو شکر خودش و خانومش راضی راضی هستن. ولی حیف شد یه عروسی از کفمون رفت.
وقتی تلفنی یا از طریق اسکایپ باهاش حرف میزنم همیشه بهش میگم الان که کانادا شیپور نداره چیکار میکنی؟ اونم میگه کاش اینجا هم یه شیپور بود!
بعد که این ماجراها حل شد داشتم مطالب وبلاگ شیپور رو میخوندم که رسیدم به مطلب «من رفتنی‌ام! لوازم خانگیم رو چی کار کنم!». این جا بود فهمیدم این دوست ما یه چیزی میدونه که میگه فقط شیپور.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.