وقتی موتورسیکلت عزیزم را با بوق شیپور فروختم!

«مردی که پشت موتورسیکلت قوز کرده‌‌، فقط می‌تواند هوش و حواسش را روی این لحظه پرواز متمرکز کند‌. او خود را به برشی از زمان آویخته که هم از گذشته و هم از آینده جداست‌. او از چنگ استمرار زمان گریخته‌. بیرون زمان مانده‌. به عبارت دیگر در حالت جذبه قرار گرفته‌. در چنان وضعی او دیگر چیزی درباره سن خود‌، همسرش‌، بچه هایش و نگرانی‌هایش نمی‌داند و در نتیجه ترسی هم ندارد‌. چرا که ترس ریشه در آینده دارد و کسی که از آینده رها است‌، لازم نیست از چیزی بترسد‌.
سرعت شکلی از جذبه است که انقلاب فنی برای بشر به ارمغان آورده‌. بر خلاف موتورسیکلت ‌سوار‌، یک دونده همواره در بدن خود حضور دارد‌. او باید مواظب تاول‌ها و تنگی نفس خود باشد‌. او حین دویدن‌، وزن و سن خود را به یاد دارد و بیش از هر موقع دیگر بر خود و زمان خود آگاهی دارد‌، اما وقتی که انسان اختیار سرعت را به دست ماشین می‌سپارد‌، دیگر جسم وی از بازی بیرون می‌افتد‌. خود را به دست سرعتی غیر‌جسمانی و غیر‌مادی می‌سپارد‌. سرعت ناب‌، خود سرعت‌، سرعت جذبه. »
این جملات، قسمتی از کتاب آهستگی میلان کوندرا، نویسنده اهل چک هستش. اولین بار این کتاب رو وقتی ۲۰ سالم بود و دانشجو بودم، خوندم. اون دوره سنی انقدر عشق موتورسیکلت بودم که حد نداشت. برای همین، وقتی ۱۶ سالم بود، پدرم به من قول داد که اگه با یه معدل خوب بتونم امتحانای پایان ترم سال دومم رو تموم کنم، برام یه موتورسیکلت می خره.
همین مساله چنان انگیزه ای بهم داده بود که از بعد از تعطیلات عید، بکوب فقط درس می خوندم. سال سوم دبیرستان رو کلا صرف موتورسواری کردم. با موتور می رفتم مدرسه. عصر با موتور چند ساعت دور دور می کردم. روزای جمعه هم با دوستام می رفتم بیرون شهر، موتورسواری.
اما کل این تفریحات فقط ۱ سال طول کشید. چرا که سال بعد، یعنی سال کنکورم، مجبور بودم موتورسیکلتم رو قفل کنم و بذارم تو حیاط پشتی تا بتونم وقتم رو برای درس خوندن صرف کنم. خب من که مقصر نبودم. عشق سرعت اونقدر تو وجودم رخنه کرده بود که موقع درس خوندن فکر می کردم، به یه لاک پشت تبدیل شدم.
برای همین طبق عادت، به محض اینکه پدرم پاشو از خونه بیرون می ذاشت، بدو بدو می رفتم حیاط پشتی و موتورسیکلتم رو دزدکی برمی داشتم و تا اومدن بابا، با دوستام می رفتم گردش و موتورسواری.
چند ماهی گذشت تا اینکه یه روز پدرم مچم رو گرفت. البته اول رفته بود سراغ مشاوره درسیم و بعد وقتی فهمیده بود که پیشرفتی تو درسام ندارم، اومده بود سروقت موتورم و با توجه به کیلومترش فهمیده بود که داستان از چه قراره.
بنابراین، تصمیم گرفت تا موتورسیکلت رو بفروشه تا شاید به این واسطه منم سرم رو گرم درس خوندن کنم. اما خوشبختانه نه اون وقت داشت که موتور رو ببره جایی برای فروش و نه اجازه می داد تا من بهش دست بزنم. همین شد که دست به دامن فروش از طریق آگهی دادن تو اینترنت شد.
زندگی تو دنیای شلوغ و پر ترافیک امروزی، مثل زامبی وقت و زمان رو می بلعه و عموما آدما تا سرشون خلوت می شه و میان استراحت کنن، باز می بینن که تو این زمان به دست اومده باید کارای عقب افتاده رو راست و ریس کنن. مثلا برن خرید، خونه رو مرتب کنن، یه سری به بزرگترا بزنن و …
برای همین باید اعتراف کرد که اینترنت کلی به آدم کمک می کنه تا لااقل یه سری از کاراشو تندتر انجام بده و وقت برای خودش هم داشته باشه. پدرم هم عادت کرده بود که مثلا برای خرید یا فروش کالاهای مورد نیازش، بجای چرخیدن تو پاساژا و بازار، اونم وسط گرما و سرما، بشینه پشت کامپیوترش و از طریق سایتای خرید و فروش مثل سایت شیپور، کاراشو انجام بده.
اما خوشبختانه، کامپیوتر خونه چند روزی می شد که خراب بود و منم خوشحال بودم که بابا نمی تونه آگهی فروش موتورم رو تو شیپور بذاره که بفروشدش تا اینکه یه شب موقع شام، تلویزیون داشت تبلیغ شیپور رو نشون می داد که می گفت می شه اپلیکیشن شیپور رو تو گوشی نصب کرد و همه کارای مربوط به آگهی دادن رو همون جا تو گوشی انجام داد.
ای کاش چند دقیقه قبلتر شبکه رو عوض می کردم که این تبلیغ رو نبینه اما دیگه کار از کار گذشته بود. پدرم به محض خوردن شام، رفت سراغ گوشیش و اپلیکیشن شیپور رو تو موبایلش نصب کرد و همون شب، از طریق اپلیکیشن شیپور، آگهی فروش موتورسیکلتم به همراه دو تا از عکسای تازه اش رو تو سایت شیپور گذاشت.
متاسفانه فقط ۴ روز از آگهیش گذشت که اولین خریدار به شماره پدرم زنگ زد که خوشبختانه سر قیمت به توافق نرسیدن و منم خوشحال بودم که همچنان صاحب موتورم هستم. اما این خوشحالی خیلی دوام نداشت چرا که ۲ روز بعد یه آقایی تماس گرفت و گفت که از طریق اپلیکیشن شیپور تونسته آگهی فروش موتورسیکلتم رو پیدا کنه.
قرار شد که فردا برای دیدن موتور بیاد خونه مون تا اگر به نظرش خوب بود، بخردش. متاسفانه از شانس بد من طرف هم از موتورسیکلت خوشش اومد و هم از قیمت راضی بود و همین مساله بود که باعث شد تا من در عرض یک هفته موتور نازنینم رو از دست بدم.
جدای از اینکه اپلیکیشن شیپور باعث شد که من خیلی زود موتورسیکلتم رو از دست بدم اما باید اعتراف کنم که به واسطه اون خرید و فروش کالا خیلی راحتتر شده. اینطوری هم تو زمان، هم تو انرژی و هم تو هزینه رفت و آمد و حمل و نقل و قیمت خود کالا، حسابی صرفه جویی می شد کرد.
بعد از فروش موتورم، برای اینکه خیلی ناراحت نباشم، پدرم باز قول داد که اگه بتونم تو کنکور یه نتیجه مناسب بیارم، برام یه موتورسیکلت خیلی بهتر و جدیدتر می خره و همین مساله باعث شد که انگیزه ام برای درس خوندن چند برابر بشه.
خوشبختانه تونستم تو کنکور به اون چیزی که می خوام دست پیدا کنم و تو رشته مهندسی مکانیک خودرو قبول شم. همون رشته ای که از نوجوونی، آرزوش رو داشتم.
این روزا هر بار که کتاب آهستگی رو ورق می زنم، یاد اون موتورسیکلت قدیمیم و اپلیکیشن شیپور می افتم که باعث شده بود در عرض یک هفته، موتورم رو مثل آب خوردن بفروشم. اما خب دم شیپور گرم. چون باعث شد الان هم دانشجو باشم و هم یه موتور درست و درمون داشته باشم.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.