پاهاتو دراز کن و تو شیپور کتونی بفروش!

دایی حمید، اگر چه دایی واقعی مون نبود و در واقع فقط صمیمی ترین دوست دایی منصور بود. اما برای همه بچه های فامیل گاهی حتی مهمتر از خود دایی منصور محسوب می شد. مثل خاله شراره که از دوره دانشجویی خاله منیژه باهاش دوست شده بود و برای ماها تبدیل شده بود به یه خاله واقعی.
اصن ما از بچگی یاد گرفته بودیم که به دوستای صمیمی بزرگترامون بگیم دایی یا خاله. مثل دایی امیر یا دایی علی که دوستای دوره دبیرستان بابام بودن.
این دایی ها و خاله های انتسابی مثل دایی ها و خاله های واقعی مون، تو تمام مراسم و جشن های فامیلیمون حضور داشتن و حتی روزای عید نوروز ماها یه هدیه کوچولویی هم ازشون به عنوان عیدی می گرفتیم.
اولین باری که دایی حمید، برای یه مدت کوتاه رفت سفر خارجه به فرنگ و برگشت من شش سالم بود. خاطرم هست که کلی ذوق و شوق داشتم برای دیدن سوغاتی هایی که مطمئن بودم برای بچه های فامیل میاره. تمام امیدم این بود که دایی حمید برای ما، پسرا، یه شلوار خارجی ای، کتونی ای یا تی شرت فرنگی بیاره. اما متاسفانه دایی حمید انگار که پسرهای فامیل رو دوست نداشت. چرا که فقط برای دخترای فامیل سوغاتی آورده بود. برای هر کدوم از دخترا، یه عروسک خریده بود.
البته اینم بگم که اون زمان برای اینکه دل من که عجیب دایی حمید رو دوست داشتم، نشکنه، مادرم رفته بود بازار و یه چتر خوشگلی خریده بودش و الکی می گفت که اینو دایی حمید برای تو از خارج آورده. هر چند من کاملا متوجه شده بودم مادرم اینو خریده تا از میزان غم و اندوه کودکانه ام کم کنه اما انصافا هم کلی از اون چتر خوشم اومده بود.
اون زمان ها که بچه بودم همیشه فکر می کردم که ما پسرای فامیل کلا خیلی بدشانس و دوست نداشتنی ایم. چرا که همیشه هدیه های دخترای فامیل، هم خوشگلتر بود، هم بزرگتر. مثلا سال بعد از سفر دایی حمید به یه جایی تو فرنگستان، دایی منصور هم به همون جا رفت و وقتی برگشت، به عنوان سوغات یادم می یاد که یه قلک خیلی زشت برای ما پسرا خریده بود که به شکل کره زمین بود. هرگز هم از این قلک خوشم نمی اومد هر چند که در واقع اولین کره زمین زندگیم بود اما خدایی اصلا و ابدا قابل مقایسه با عروسکای دخترای فامیل نبود. یادمه که باز به امید شلوار و کتونی و تی شرت رفته بودم خونه دایی منصور و البته، توپ چهل تیکه هم به این امیدهام اضافه شده بود که همون طور که گفتم، همه شون، نقش بر آب شد.
همین تفاوت تو خرید هدیه ها باعث شده بود که کلا از دخترای فامیلمون بدم بیاد. مثلا هربار که با بچه ها تو خونه مامان جون جمع می شدیم، من می شدم رهبر جنبش ضد دخترای فامیل و کلی برنامه می چیدم برای آزار رسوندن بهشون. اصن رسالتم شده بود آزار و اذیت همه دخترای فامیل در همه جهان. تا حدی که روشهای دخترای فامیل آزارانه ام رو به دوستای توی مدرسه ام هم یاد می دادم.
تا اینکه چند سالی گذشت و یه روز دایی حمید قلابی و دایی منصور حقیقی یه شام تو خونه مامان جون دادن و بعد از گذشت چند ساعت از گریه و زاری مادر و خاله هام و مامان جون کلی عکس انداختنای دسته جمعی بود که بالاخره من فهمیدم که این دو تا دایی بد سوغات ما قراره برای همیشه برن فرنگ و توی خارجه به زندگی شون ادامه بدن. البته نه اینکه دیگه هرگز نیان، بلکه قرار بود هر از چند گاهی، لااقل برای تعطیلات نوروز هم که شده، از کشور خارج بیان به داخل کشور.
خلاصه با رفتن اینا دوباره یکی از اون امیدهای دوره کودکی من تو ذهنم اومد و شکل گرفت. دیگه امیدوار بودم که بالاخره قطعا این بار، برای سوغات، واسه ما پسرا، شلوار مارک داری، کتونی ای، تی شرتی یا توپ چهل تیکه ای میارن. آخه این سفر مثل اون سفرهای قبلی، کوتاه نبود و انصافا دیگه زشت بود که بخوان برامون قلک کره زمین بیارن.
حدودا هشت، نه ماه از سفر دایی ها گذشته بود که یه روز خاله مهین – خاله بزرگه فامیل – به مادرم زنگ زد و خبر اومدن دایی منصور و دایی حمید رو داد. طبیعی بود البته. چرا که دو هفته دیگه سال نو بود و دایی ها قول داده بودن تا برای عید نوروز، ایران باشن.
شب برگشت دایی منصور و دایی حمید کل فامیل جمع شده بودن و دسته جمعی رفته بودن فرودگاه برای استقبالشون. خدایی هر کی می دیدشون فکر می کرد، دارن می رن استقبال از تیم ملی، نخبه های المپیادی یا کاروانی از مقامات بلند پایه یه کشور خارجی.
این وسط باز هم پسرای فامیل باید تو خونه مامان جون می موندن تا بقیه از فرودگاه برگردن. در واقع، پسرای فامیل مثل خیار تو خونه کاشته شده بودن و کلی هم نمک رو زخمشون پاشیده شده بود تا خیارشور بشن.
آخ…! اگه مادرم می دونست که چقدر دوست دارم بیام فرودگاه و یه دست گل دستم بگیرم و مثل فیلما از پشت دیوار شیشه ای بین مسافرا با چشمام بگردم دنبال مسافر خودم و بعد بلافاصله با دیدن مسافرم، بازم مثل فیلما داد بکشم و بگم: «داییییییییییییییییییی…! دایییییییییییییییییی…!» بعد بدو بدو برم سمتشو با اشک بغلش کنم و بگم: «خوش اومدی دایی!» بعد دوباره بغلش کنم و بو بکشمش و بگم: «بعد از این همه سال، چقدر شکسته شدی! چقدر غربت پیرت کرده دایی! خوش اومدی…! خوش اومدی…!» بعد سوار ماشین کنمش و چند دور، دورِ میدون آزادی بچرخونمش تا بگه: «تهران چقدر عوض شده…! دلم برای شبای تهران تنگ شده بود..!» تا منم بگم: «تو هم عوض شدی دایی…! تهرانم دلش برات تنگ شده…! راستی، کتونی برام آوردی بالاخره؟!»
اگه مادرم این همه ذوق و شوق منو برای دیدن کتونی و دایی ها می دونست، قطعا دیگه نمی خواست تا از من خیارشور بسازه.
کشش ندم بهتره. خلاصه این که اون شب ماها از شدت دلتنگی از بس تاب و تحمل دوری رو نداشتیم، همون شب رفتیم سراغ سوغاتی ها.
وای چه حسی داشتم موقع باز کردن چمدونا. بعد از این همه سال… بعد از این همه امید و چشم انتظاری… بعد از کلی شکنجه روحی و تحقیر به خاطر سوغاتی های بدرد نخور بالاخره قرار بود به آرزوم برسم. بالاخره می تونستم با غرور فردا تو راه مدرسه سرم رو بالا بگیرم و کتونی های از فرنگ رسیده ام رو به همه نشون بدم. می تونستم حتی به جای سرم، پاهامو هم بالا بگیرم تا همه کتونی های خارجکیم رو نگاه کنن و حسرت بخورن. دیگه مطمئنا همه مدرسه آرزو می کردن تا با من هم قدم بشن. اونوقت لااقل این شانس رو داشتن که به خاطر پاهای من معروف شن و همه بهشون بگن، رفیق اون پسره که کتونی اش رو داییش از خارج براش آورده.
تو همین رویاها بودم که مادرم یه بشکنی جلو صورتم زد و گفت: «فرزاد، نمی خوای از دایی تشکر کنی؟! ببین چه کتونی خوشگلی برات آورده!»
خدایا شکرت! بالاخره بعد از کلی صابون زدن به پاهام، حالا می تونستم کتونی از خارج رسیده پام کنم و مهمتر از این، قیافه هچل هفت دخترای فامیل بود که دیگه این بار اونا بودن که ضایع می شدن. چرا که بازم براشون عروسک آورده شده بود. اونم عروسکی که تو ایران از اونا بهترشم پیدا می شد.
مادرم گفت: «پات کن، ببین، خوشت میاد.» منم با خوشحالی بلند شدم و خیلی سریع کتونی ها رو از تو جعبه اش درآوردم تا فوری پام کنم که متاسفانه دیدم، کتونی ای که قرار بود قاتق نونم باشه، یار پاهام باشه، تاج سرم باشه، قاتل جونم شد، خار چشمم شد، پتک روی سرم شد.
انقد کفری شده بودم که دیگه من بودم و اونو یه چاقو ضامن دار. جدی جدی می خواستم پاره پاره اش کنم. یه ضرب المثل گیلکی هست که می گه: «شانسی که خلیل دئنه/ ته فوسه زبیل دئنه» یعنی: «شانسی که خلیل داره/ مثل زنبیلیه که تهش پاره شده.»
از شانس بد من از خلیل بدشانستر، کتونی یه دو سایزی از پاهام کوچیکتر بود و هیچ مدلی نمی شد که پام کنم. بدتر از همه اینکه حتی نمی تونستم ببرم و عوضش کنم.
سعی کردم به روی خودم نیارم که ناراحت شدم اما انقد تابلو بودم که دایی حمید بلافاصله فهمید. خیلی ناراحت بودم که نمی تونستم عوضش کنم و کتونی رو دستم باد کرده بود تا اینکه دایی حمید بم گفت: «بابا بی خیال! اصن یه کاری می کنم الان. همین الان می ذارمش برای فروش.»
با تعجب گفتم: «این وقت شب آخه کجا بازه که کتونی رو ببریم برای فروش؟!» دایی حمید هم خندید و گفت: «الان فقط شیپور بازه دایی! خیلی راحت! تو فقط بشین، پاهاتو دراز کن تا در عرض یه هفته کتونی رو تو شیپور بفروشی!»
بعدش برام تعریف کرد که سال پیش که همه چیز برا رفتن جور شده بود، چطوری تونسته وسایلی رو که هم دیگه نیاز نداشت و هم نمی شد با خودش ببره رو تو سایت شیپور آگهی کرده و فروخته و این که همین الان خیلی راحت می شه این کتونی رو تو شیپور آگهی کرد برای فروش. فقط کافیه، چند تا عکس ازش بگیریم و با یه شماره تماس اونو تو سایت شیپور برای فروش بذاریم.
البته از این راحتتر هم می شد آگهی رو تو شیپور گذاشت. چرا که بابام تو گوشی موبایلش، اپلیکیشن شیپور رو نصب کرده بود و می تونست به جای روشن کردن کامپیوتر، خیلی ساده، عکسها رو بلافاصله بعد از انداختن با گوشیش، از طریق همون اپلیکیشن شیپور، توی سایت آگهی کنه.
درسته که من باز هم نتونستم کتونی از فرنگ رسیده پام کنم. اما خوشبختانه بعد از فروش اون کتونی از طریق اپلیکیشن شیپور تونستم یه کتونی خارجی دیگه پیدا کنم. البته اینم بگم که این کتونی رو هم از طریق همین اپلیکیشن شیپور پیدا کردم.
بعد از این ماجرا یکی از تفریح های من شده بود چرخیدن تو سایت شیپور از طریق اپلیکیشن شیپور گوشیم. از بس که شیوه آگهی کردن فروش کالا تو این اپلیکیشن راحت بود، منم راه به راه وسایل بدون استفاده ام رو تو شیپور آگهی می کردم و می فروختمشون.
مثلا تونسته بودم از راه همین اپلیکیشن شیپور یه ست کامل گرمکن ورزشی که سال پیش تو مسابقات پینگ پنگ منطقه برده بودم رو با کتابخونه ام و چراغ خواب و چراغ مطالعه و ساعت مچیم رو هم علاوه بر اون کتونی بفروشم.
جدای از فروش وسایلی که دیگه نیاز نداشتم، تونسته بودم باز از طریق همین اپلیکیشن شیپور، یه سری نرم افزار آموزشی درس ریاضی دبیرستان، سری جدید بازی های کامپیوتری مورد علاقه ام و چند تا وسیله دیگه رو هم وسط چرخیدن هام تو شیپور پیدا کنم و بخرم.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.