چرخ خیاطی ای که هم پدر بود، هم مادر!

بارها برای همه مون اتفاق افتاده که مثلا یه بویی به مشاممون رسیده و کلی به خاطره اش رفتیم توی خاطرات ریز و درشتمون.
مثلا عطر فلان ادکلن، خیلیا رو می بره به خاطرات دوران جوونی شون. یا بوی فلان غذا یادآوره مهمونی های خونه مادربزرگه. یا مثلا بوی کتاب نو و دفتر و کیف تازه، برا خیلیا باعث زنده شدن روزای اول مدرسه است.
علاوه بر بوها، خیلی از صداها هم هست که همین خاصیت رو دارن. مثلا فکر نکنم کسی باشه که با شنیدن صدای جواد خیابانی یاد گزارش بازی ایران و استرالیا نیوفته و گلی که خداداد به مارک بوسنیچ زد.
یا مثلا صدای خدا بیامرز منوچهر نوذری که بی برو و برگرد برای همه هم نسلهای من، یادآور جمع شدن کل خانواده روبه روی تلویزیون های بلره و تماشای رقابت نفس گیر مسابقه هفته.
جدای از این عطرها و صداها و تصاویر که یادآوره یکسری خاطرات عمومی تو ذهن یه جامعه است، بعضی عطرها و صداها و تصاویر هم هستن که شاید برای خیلیها خاطره انگیز نباشه اما برای یه نفر یادآوره کل خاطرات مثلا بچگیشه.
مثلا عطر دارچین برای من یادآوره خاطره بابامه. یادمه وقتی بچه بودم، تو کل ماه رمضون و بعضی از روزای محرم و صفر و شعبان، وقتی مامان شله زرد یا فرنی درست می کرد، منو بابا می شِستیم و با دارچین روشون رو تزیین می کردیم.
مادرم می گه وقتی بچه بودم به فرنی می گفتم شیرین ماست و بابامم کلی ازین قیاسم می خندید. تصویر اون روزها، یکی از پر رنگترین تصاویر زندگیمه از پدرم و شاید آخرین تصاویر. برای همینه که بوی دارچین، یادآوره پدرمه.
یا مثلا صدای انداختن تشک و رختخواب روی زمین، توی سکوت شب، اونم درست وقتی که مست خواب باشم هم من رو یاد پدرم می ندازه. یادمه که همیشه این پدرم بود که باید تشکامون رو تو اتاق پهن می کرد. ما تخت نداشتیم. برا همین رو زمین می خوابیدیم.
بعد از فوت پدرم، مسئولیت زندگی رو دوش مادرم افتاد. دیگه هر عطری و صدایی که می شنیدم، برام یادآوره مادرم می شد.
عطر سردردهای مادرم، عطر ضعیف شدن چشماش، عطر پیر شدنش.
صدای سرفه هاش وقتی که سرما می خورد و کسی نبود که براش سوپ بپزه. صدای لولای در اتاقم وقتی که برام تخت خریده بود و شبا منِ خوابالود رو بغل می کرد و می برد رو تختم و بعد آروم در اتاق رو می بست که من بیدار نشم. اما همیشه، تاریک شدن تدریجی اتاق و کم شدن نوری که از لای درِ در حال بسته شدن، از اتاق کار مادرم یواشکی خودش رو به چشمام می رسوند، طوری با صدای لولای در اتاقم هماهنگ بود که آروم آروم چشام رو باز می کرد و بعد از تاریکی کامل اتاق، دوباره می خوابوندم.
اینا عطرها و صداهایی بود که من رو یاد بچگی هام و پیر شدن مادرم می نداخت. اما یکی از اون صداهای مهم زندگیم که هرگز فراموشش نمی کنم و برام مثل لالایی بود، صدای یک نواخت و با عجله چرخ خیاطی دستی مادرم بود.
صدایی که اگه نمی شنیدمش، شب خوابم نمی برد. صدایی که همراه با بزرگ شدنم مثل یه ندای درونی، زحمات مادرم رو بهم گوشزد می کرد.
این چرخ خیاطی شده بود نون آوره زندگی ما. مادرم توی خونه یه کارگاه راه انداخته بود. کل این کارگاه خودش بود و چرخ خیاطی دستیش و صدای تند و عجول چرخ کردنش.
همیشه حس می کردم که این صدا، صدای چرخ خیاطی نیست، بلکه صدای دستای مادرمه که می خواد تند تند لباسا رو بدوزه و تن زندگی کنه. انگار عجله داشت برای شیک کردن زندگی با لباسای تازه ای که می دوخت.
من با همین صدای عجول بزرگ شدم، مدرسه رفتم، تو امتحانای آخر سال قبول شدم. حتی وقتی که شب امتحان دیکته کلاس پنجمم مریض هم شدم، همین صدا بود که برام دارو خرید و من رو برای امتحان فردام آماده کرد و همین صدا بود که برام این کامیپوتر رو خرید.
دیگه بزرگ شده بودم و همش دنبال راهی بودم که بتونم کمی کمک خرج مادرم باشم. دیگه احساس می کردم که مادرم توان کار کردن نداره. لااقل دیگه نمی تونه مثل قبل کار کنه.
یادمه سال پیش، وقتی که داشتم برای کنکورم آماده می شدم، صدای مادرم رو شنیدم که به یکی از مشتریاش می گفت: «ای بابا خانوم بابایی، من تا ۳۰ – ۳۵ سال دیگه هم توان کار کردن دارم. اما اگه این چرخ خیاطی باهام راه بیاد!»
مادرم راست می گفت. خودمم تو اینترنت بارها دیده بودم که دیگه برای خیاطی کردن به صورت حرفه ای، کسی از این چرخ خیاطی های دستی استفاده نمی کنه. بلکه باید چرخی رو داشت که به جای چرخوندن دسته اش، با فشار یه پدال، خود چرخ خیاطی، شروع می کنه به چرخ کردن و دوخت و دوز.
تصمیم گرفتم با پولی که از تدریس ریاضی به بچه های سال پایینی پس انداز کرده بودم، یکی از همین چرخ ها رو به عنوان هدیه روز مادر برای مادرم بخرم. اما وقتی توی اینترنت قیمت هاش رو نگاه کردم، تازه متوجه شدم که خرید این چرخ خیاطی های جدید از وسع من خارجه و اگه واقعا می خوام به مادرم کمکی کنم، منطقیش اینه که با خودش هم مشورتی کنم تا مثلا چرخ خیاطی قدیمیش رو بفروشه و با اضافه کردن پس انداز من به پول فروش چرخ خیاطیش، یه چرخ خیاطی نو بخره.
بنابراین موضوع رو با مادرم مطرح کردم که دیدم اونم همین تصمیم رو داره و حتی به سمساری سر خیابون سپرده تا هم چرخ خیاطیش رو ازش بخره و هم یه چرخ خیاطی نو براش پیدا کنه. اما این برام مثل روز روشن بود که با این معامله هم پول خیلی کمی که اصلا منصفانه نیست، بابت فروش چرخ خیاطیش به دست میاره و هم یه چرخ خیاطی درجه چندم نصیبش می شه.
بنابراین تصمیم گرفتم تا از طریق سایت شیپور، اقدام به فروش چرخ خیاطی مادرم بکنم. به نظر من، فروش چرخ خیاطی از طریق این سایت هم به صرفه تر بود و هم راحتر. پس بلافاصله دست به کار شدم تا بتونم قبل از سمسار خودم چرخ خیاطی رو بفروشم.
چند تا عکس از چرخ خیاطی انداختم و با شماره خودم تو سایت شیپور، آگهیش کردم. اینطوری تونستم مادرم رو راضی کنم که لااقل برای یه هفته بی خیال فروش چرخ خیاطیش به سمسار بشه. مادرم هم قول داد که لااقل تا ده روز بهم فرصت بده که چرخ خیاطیش رو از طریق سایت شیپور بفروشم. اما اگه تا ده روز نشد که بفروشمش، چرخ خیاطی رو به سمسار بده و یکم هم پول بذاره روش و یه چرخ خیاطی نو بخره.
خوشبختانه تونستم قبل از ده روز چرخ خیاطی رو با یه قیمت منصفانه بفروشم به یه خانومی که به این وسیله برای انجام کارهای ساده و روزمره اش نیاز داشت.
مادرم هم از اینکه تونسته بود چرخ خیاطیش رو به همین راحتی و با همچین قیمت عادلانه ای بفروشه، حسابی راضی به نظر میومد و حتی ازم خواست که چرخ خیاطی جدیدش رو هم از همین سایت شیپور براش پیدا کنم.
بنابراین، فقط چند ساعت رو بدون صرف انرژی و ریختن عرق و بالا و پایین شدن تو مغازه ها صرف کردیم تا بالاخره تونستیم از تو همین سایت شیپور، یه چرخ خیاطی مناسب رو پیدا کنیم.
خدا رو شکر، فروش چرخ خیاطی قدیمی مادرم از طریق سایت شیپور و خرید چرخ خیاطی جدید باز هم از طریق همین سایت، باعث شده بود که هم خستگی مادرم کمتر شه و هم میزان دوخت و دوزش بیشتر شه.
مادرم انقدر که از این شکل بی دردسر معامله راضی بود که حتی تصمیم گرفت بعضی از لباس هایی که می دوزه رو هم تو همین سایت شیپور آگهی کنه و اینطوری برای فروش بذاره. بهر حال مزیت سایت شیپور به بقیه سایت های داد و ستد این بود که هر وسیله ای که می خوایم رو به صورت رایگان می تونیم آگهی کنیم و بفروشیم.
راستی تا یادم نرفته اینم بگم که چون صدای اون چرخ خیاطی برام یادآوره خاطرات زیادی از زندگی من و مادرم بوده، روز آخری که مادرم ازش استفاده کرد کلی هم ازش فیلم گرفتم و هم صداش رو ضبط کردم. بهر حال نباید فراموش کنم که این چرخ خیاطی مثل مادرم، هم پدرم بود و هم مادرم.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.