چطوری تلویزیون رنگی عمه جون رو توی موبایلم فروختم!

از بچگی هر بار که می رفتیم خونه عمه جون شهین، یه احساس مرموزی نسبت به اتاق پذیراییش تو وجودمون شکل می گرفت. همیشه دوست داشتیم بریم تو اون اتاق و از هواش کلی اکسیژن تازه تو سینه مون ذخیره کنیم.
در اون اتاق همیشه سال قفل بود به جز ۱۳ – ۱۴ روز تعطیلی ایام نوروز و یکی دو روز تو ماه رمضون و نهایتا سه یا چهار روز دیگه تو طول سال که عمه جون شهین تو خونه اش، مهمونی می داد.
در واقع، اون اتاق واقعا اتاق پذیرایی بود و فقط برای پذیرایی از مهمونا باز می شد. تو اون اتاق دو دست مبل با متعلقاتش، یعنی میز پذیرایی و چند تا میز عسلی قرار داشت و یه بوفه پر از ظرفای قدیمی و قیمتی که مامان می گفت برا جهیزیه عمه جون بوده و ما هم مشابه اش رو داشتیم و یه تلویزیون رنگی که تو طول روزایی که در اتاق قفل بود، همیشه روش یه پارچه سفید کشیده می شد.
عمه جون معتقد بود که چون هم خودش و هم شوهرش یعنی آقا تقی، کارمند هستن و همش سر کارن، خیلی وقت نمی کنن که وقتشون رو صرف تمیز کردن اتاقا بکنن. برا همین باید در این اتاق همیشه قفل باشه که وقتی مهمونی سر زده وارد می شه، برا حفظ آبرو، ببرنش تو این اتاق که همیشه تمیز و تازه بود.
البته به قول مامان، عمه جون شهین، یه توجیه دیگه هم برا این کارش داشت که عموما برا ماها نمی گفت. توجیه دیگه اش این بود که این وسایل، یعنی مبلا و تلویزیون برا مهموناست و بهتره که ازش خیلی استفاده نشه تا عمر بیشتری بکنن. در واقع با این کار می خواست یه جورایی صرفه جویی کنه و نذاره که وسایل قیمتیش، زود از کار افتاده بشن و از ریخت و قیافه بیوفتن.
جدای از این تلویزیون رنگی، دو تا تلویزیون دیگه هم تو خونه عمه جون شهین پیدا می شد. یکیش یه تلویزیون سیاه سفید کوچولو بود که تو آشپزخونه گذاشته بودن و عموما هم از این تلویزیون استفاده می کردن و اون یکی هم یه تلویزیون رنگی معمولی تر بود که تو اتاق پذیرایی دومشون قرار داشت. اتاق پذیرایی مخصوص مهمونای صمیمی تر مثل ما که عمه جون شهین اینا باهاشون رودربایستی و تعارف نداشتن.
راستی، تا یادم نرفته اینم بگم که عمه جون شهین اینا با ما همسایه بودن و به خاطر شرایط شغلی مامان و بابا که پرستار و دکتر بیمارستان بودن، حداقل هفته ای دو شب رو ما بچه ها مجبور می شدیم بریم خونه عمه جون اینا. به خاطر همین هم بچگی ماها با خونه عمه جون و بچه هاش، گره خورده بود و ما و اونا یه جورایی خواهر و برادر هم به حساب می اومدیم.
یکی از مهمترین تفریحات ما تو خونه عمه جون این بود که عصری عمه جون تخم هندونه و خربزه رو تو ماهیتابه می ریخت و تفت می داد و بعد ماها رو می نشوند جلو تلویزیون سیاه و سفید تو آشپزخونه و خودش هم سرگرم کاراش می شد. اونوقت ما منتظر می موندیم که عمه جون شهین از شدت خستگی خوابش ببره تا بپریم با کمک بهروز و بهناز، پسر عمه جون و دختر عمه جون شهین، بریم کلید اتاق پذیرایی اصلی رو از بالای در برداریم و بریم تو اتاق و حتی برا ۵ دقیقه هم که شده، تلویزیون بزرگه رو روشن کنیم.
بعدها که بزرگ شدیم از یادآوری اون دغدغه ها و هیجان ناشی از اون کار کلی خنده مون می گرفت اما تو اون زمان این کار برامون مثل فتح و تسخیر یک شهر بزرگ و افتخارآمیز بود و مثل سرقت از بانک، هیجان انگیز.
خلاصه تماشای هر برنامه ای از اون تلویزیون برامون لذتبخش ترین تفریح، توی خونه عمه جون شهین بود. حالا می خواست، اخبار سر ظهر از شبکه یک باشه با اجرای آقای حیاتی یا میزگرد سیاسی و اقتصادی باشه و یا حتی برفک که برامون جالبتر و جذابتر و هیجان آورتر از تماشای برنامه کودک بود. به حدی که تا فرصت پیش می اومد که بریم تو اتاق پذیرایی، حتی اگه وسط سریال فوتبالیست ها یا چوبین یا دوقلوهای افسانه ای هم بود، سریال رو ول می کردیم و دسته جمعی مثل دزدای حرفه ای بانک آروم آروم، رو انگشتای پاهامون می رفتیم و اون تلویزیون افسانه ای مون رو روشن می کردیم.
وقتی که بزرگتر شدیم، عمه جون شهین و آقا تقی تصمیم گرفتن که خونه شون رو بکوبن و تو همون زمین یه آپارتمان دو طبقه که هر طبقه اش هم دو واحد باشه، بسازن. قرار بود هر واحد رو به یکی از بچه هاشون بدن و یه واحدم خودشون بشینن. البته تا وقتی که بچه ها هنوز ساکن خونه شون بودن و نرفته بودن خونه خودشون، قرار بود که واحداشون رو اجاره بدن و پولاشو برا آینده بچه ها پس انداز کنن.
یکی دیگه از تصمیماشون این بود که حالا که بچه هاشون دیگه حسابی بزرگ شدن، پس بهتره که وسایل خونه رو هم به روزتر و شیکتر کنن. چرا که دیگه بچه ها تو سنی بودن که قطعا دوستاشون رو می آوردن خونه. بنابراین لازم بود که وسایل خونه نو و تازه باشه.
بنابراین بالاخره در اون اتاق مرموز که برا ماها مثل یه جزیره دور افتاده و رازآلود بود، باز شد و وسایلش هم مثل موزه آثار باستانی در معرض دید عموم قرار گرفت. در واقع با بزرگ شدن بچه ها، اون سختگیری ها هم از بین رفت و بچه ها دیگه اجازه داشتن که از وسایل اون اتاق هم کلا استفاده کنن.
اما مساله این بود که بیشتر وسایل اون اتاق که اون موقع ها برا خودشون حسابی شیک و لوکس بودن، دیگه خیلی قدیمی به حساب می اومدن. اگرچه که همچنان تازه و دست نخورده بودن اما دیگه حسابی عتیقه محسوب می شدن. مثلا با مد شدن تلویزیون های ال سی دی و ال ای دی، قطعا اون تلویزیون رنگی هیچ جایگاه ویژه ای نداشت و به لحاظ ارزش و اعتبار، یه چیزی بود در حد همون تلویزیون سیاه و سفید توی آشپزخونه.
پس عمه جون تصمیم گرفت که وسایل اون اتاق، از جمله تلویزیون رنگیش رو بفروشه اما با توجه به این که اون وسایل حسابی کار نکرده و سالم بودن، خیلی زورش می اومد که اونا رو به سمسار بده. چرا که سمسارا عموما وسایل رو خیلی ارزون می خرن و بعد به اندازه ای که مناسب خود کالا هست، به مشتری می فروشن. عمه جون دنبال یه راه حل بود که کل اون وسایل به ویژه تلویزیونش رو بدون وجود واسطه و دلال و سمسار، خودش به مشتری بفروشه تا این طوری حق دلالی رو هم خودش برداره.
از اونجایی که عمه جون شهین و آقا تقی خیلی با فروش از طریق فروشگاه های مجازی آشنا نبودن، ما بچه ها تصمیم گرفتیم که فروشگاه های اینترنتی و آگهی فروش دادن تو سایت هایی مثل شیپور رو براشون توضیح بدیم.
خوشبختانه این روزها اکثر ما جوونا، اپلیکیشن شیپور رو تو گوشی هامون داریم. مثلا خود من برا اینکه وقتم رو تو پاساژا تلف نکنم، بیشتر کالاهای مورد نیازم رو از طریق جستجو تو آگهی های همین شیپور، اونم با اپلیکیشن توی گوشیم، پیدا می کنم. برا همین هم یه روز از تلویزیون عمه جون با گوشیم عکس گرفتم و اون عکس ها رو با یه سری توضیحات درباره مشخصات تلویزیون رنگی و همین طور شماره تماس بهروز رو از طریق همین اپلیکیشن شیپور، تو سایت آگهی کردم.
فقط چند روز طول کشید تا اولین خریدار به گوشی بهروز زنگ زد و عمه جون هم تونست تلویزیونش رو به قیمت مناسب بفروشه. بعد از این که عمه جون شهین دید وقتی به همین راحتی تونسته تلویزیون رنگیش رو بدون صرف انرژی برای حمل و نقل و چونه زدن با سمسار و هدر دادن هزینه حمل و نقل و هزینه دلالی برای فروش، در عرض چند روز اونم با قیمت مناسب بفروشه، تصمیم گرفت که آگهی فروش بقیه وسایلش رو هم توی شیپور بذاره.
البته اینم بگم که این راه فروش یا آگهی دادن برای فروش وسایل انقدر برای عمه جون جالب و تازه بود که ما مجبور شدیم که اپلیکیشن شیپور رو تو گوشیش نصب کنیم و بعد هم بهش یاد بدیم که من بعد خودش تمام این آگهی ها رو تو سایت بذاره.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.