چطوری موبایل قدیمی ام رو از طریق موبایل جدیدم فروختم؟!

باید پذیرفت که این روزها، موبایل، تنها برای ایجاد ارتباط استفاده نمی شه. در واقع گذشت اون دوره ای که با موبایل ها فقط می شد یا به دیگران زنگ زد و یا پیامکی رو براشون فرستاد.
امروزه موبایل، تبدیل شده به یکی از ضروری ترین ابزار مورد نیاز بشر. ما از موبایل برای چک کردن ایمیل هامون، چت کردن اینترنتی، چک کردن صفحه های مربوط به شبکه های اجتماعی، خوندن اخبار روز، گوش کردن آهنگ و حتی مطالعه کتاب ها و مجلات استفاده می کنیم.
چند ماه پیش بود که گوشی موبایلم رو عوض کردم و متناسب با نیازی که داشتم، یه گوشی موبایل جدید خریدم. روزهای اول کار کردن باهاش برام سخت بود. چرا که این گوشی موبایل، اولین موبایل لمسی و اندرویدم بود. اما طولی نکشید که تونستم به راحتی به تمام امکانتش مسلط شم.
گوشی ای که خریده بودم یک ویژگی منحصر به فرد داشت و اون، اندازه گوشی موبایلم بود. هر کسی که اونو تو دستم می دید، با تعجب ازم می پرسید که اینی که تو دستته واقعا گوشی موبایله؟! و بعد از این که با جواب مثبت من مواجه می شد، کلی وراندازش می کرد و از شکل و اندازه اش تعریف می کرد.
در واقع می شه گفت که گوشی موبایل من، تقریبا نصف گوشی های دیگه بود و همین باعث خاص بودن و تک بودنش می شد.
انصافا کار کردن باهاش خیلی راحت بود و به راحتی می شد توی جیب شلوار یا مانتو یا کیف جاش داد. به قول برادرم که معتقد بود این گوشی به درد سربازا می خوره تا بتونن اون تو جیب مخفی شلوارشون جا بدن و دزدکی ببرنش تو محل خدمت.
اما باید اعتراف کنم که گوشی موبایل ناز و دوست داشتنی من، با تمام مزایا و امکاناتی که داشت، یه مشکل بزرگ هم همراهش بود. جالبه که بدونید، مشکل بزرگ گوشی موبایلم که مد نظر منه، در واقع همون ویژگی منحصر به فردشه. به عبارت دیگه، درسته که کوچیک بودنش باعث قشنگیشو راحتی تو حمل و نقلش می شد، اما متاسفانه همین کوچیک بودنش باعث می شد که من خیلی نتونم از گوشی موبایلم، به عنوان وسیله ای برای مطالعه کتاب و چرخ زدن تو اینترنت استفاده کنم.
البته نه این که اصلا این امکان فراهم نباشه، بلکه استفاده بیشتر از چند دقیقه، مثلا یک ربع ساعت، باعث سردرد و درد چشم هام می شد. اصلا تو این مدتی که از این گوشی موبایل استفاده کرده بودم، حس می کردم که چشمام یکم ضعیف شدن.
از طرفی هم مجبور بودم که از گوشی موبایل برای مطالعه کتاب های pdf استفاده کنم. واقعیتش اینه که اصلا به همین نیت هم این مدل گوشی رو خریدم تا بتونم تو دو ساعتی که در روز تو ترافیک شهر گیر می کنم، لااقل کمی از کتاب های مربوط به پایان نامه ام رو بخونم.
متاسفانه وقت کمی داشتم برای کتاب خوندن. آخه از صبح سر کار بودم و وقتی هم که از سر کارم به خونه بر می گشتم، از خستگی نای بیشتر از یکی دو ساعت مطالعه رو نداشتم. پس مجبور بودم که از وقت های مربوط به زمان رفت و آمدم به کار بهره کافی رو ببرم.
بعد از گذشت یه مدت با خودم فکر کردم که اگه قرار باشه همچنان از این گوشی موبایل برای مطالعه استفاده کنم، باید بپذیرم که بعد از مدتی، به عضویت جامعه دانشجوهای عینکی درمیام. در حالی که از بچگی از عینک به شدت بدم میومد.
بنابراین تصمیم گرفتم تا در اولین فرصت یه سری به پاساژ علاءالدین بزنم و چند ساعتی رو اونجا بگردم تا بالاخره یه گوشی موبایل بزرگتر و تقریبا با همین امکانات پیدا کنم.
چند روزی سپری شد و من همچنان با همین گوشی موبایل کوچولوی خودم درگیر بودم. متاسفانه از طرفی مرخصی های ماهم تموم شده بود و نمی تونستم بازم مرخصی بگیرم و از طرفی هم ساعت کاریم طوری بود که برام غیر ممکن بود که بعد از پایان کارم، از شرکت خودم رو زود به پاساژ علاءالدین برسونم. بنابراین مجبور بودم تا ماه بعد صبر کنم.
اما راستش رو بخواید، دیگه تقریبا داشتم از بابت کوچیک بودن صفحه گوشی موبایلم کلافه می شدم. پس تصمیم گرفتم تا در اولین فرصت یه گوشی موبایل بزرگتر تهیه کنم.
یه روز که از سر کار به خونه برگشته بودم و تازه داشتم مشغول تهیه شام می شدم، در حالی که اصلا دل و دماغ شام درست کردن رو نداشتم، شوهرم بهم زنگ زد و گفت که زهره آماده شو میام دنبالت تا برای شام بریم بیرون.
وای! این یکی از بهترین پیشنهادهایی بود که تو اون لحظه می شد، بشنوم. من و شوهرم چون هر دومون شاغلیم و علاوه بر اون، مشغول تحصیل هم هستیم، قرار گذاشتیم که کارای خونه رو بین هم تقسیم کنیم و خب اون شب نوبت من بود که با این پیشنهاد تونستم از شرش راحت شم.
توی رستوران موقع خوردن شام بود که منم شروع کردم درباره کمبود وقتم برای خرید گوشی موبایل حرف بزنم که یهو دیدم شوهرم یه جعبه کادو شده ای رو از توی کیفش درآورد و گذاشت جلوم.
خوشبختانه اون شب انگار شب شانس من بود. شوهرم دقیقا همون گوشی ای رو برام خریده بود که چند روزی بود مشخصاتش رو توی اینترنت دیده بودم. خب دیگه مشکل سردرد ناشی از مطالعه pdf توی گوشی موبایلم هم حل شده بود.
همون شب قبل از خواب نشستم و کل برنامه های گوشی موبایل قبلیم رو ریختم توی گوشی موبایل جدیدم. بعد یه نگاهی به گوشی قبلیم انداختم و کلی دلم سوخت بابت این که نمی دونستم باهاش چیکار کنم. اونم با گوشی موبایلی که تقریبا نوی نو بود و مدت کمی بود که خریده بودمش.
تو این فکر بودم که شوهرم بهم گفت که چطوره که گوشی موبایل قبلیت رو بفروشی؟! به نظرم پیشنهاد خوبی میومد فقط مشکلش این بود که مطمئنا مغازه دارهای فروش گوشی موبایل اون رو به قیمت بسیار کمی ازم می خریدن تا بتونن با فروشش به عنوان یه گوشی موبایل کار کرده، یه سودی هم بکنن. در واقع، به نظرم کار اونا هم منطقی و منصفانه بود.
بنابراین تصمیم گرفتم تا خودم اون رو مستقیم به خریدارش بفروشم و درواقع پولی که قراره فروشنده های مثلا پاساژ علاءالدین بردارن رو خودم بردارم. به عبارت دیگه من باشم و خریدار به جای من و مغازه دار و خریدار.
خوشبختانه باز هم شوهرم یه پیشنهاد جدید بهم داد. پیشنهاد داد که گوشیم رو تو سایت شیپور آگهی کنم تا بالاخره یه مشتری براش پیدا بشه. حتی برای اینکه خیالم راحت باشه که خیلی ها از طریق همین سایت شیپور خریدهای روزمره شون رو انجام میدن و قطعا می تونم از طریق شیپور گوشیم رو بفروشم، بهم گفت که گوشی موبایل جدیدم رو از طریق جستجو تو سایت شیپور پیدا کرده و خریده.
بنابراین منم فردا صبح با دوربین گوشی موبایل جدیدم از گوشی موبایل قدیمیم چند تا عکس گرفتم و اونا رو با یه سری توضیحات توی سایت شیپور آگهی کردم تا بتونم تو همین روزا بدون صرف هزینه زمانی و کمترین انرژی، از پشت گوشی موبایل جدیدم که اپلیکیشن شیپور رو روش دانلود کرده بودم، گوشی موبایل قدیمیم رو بفروشم. به همین راحتی!

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.