چگونه می توان یخچال را توی شیپور گذاشت!

ده سالی می شد که کل خونه و زندگی مون رو جمع کرده بودیم و دسته جمعی، با کل اعضای خانواده چهار نفری مون، مهاجرت کرده بودیم به تهران بزرگ. علت اصلی این مهاجرت، قبولی خواهرم، زهره بود تو رشته دندون پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران.
از اون جایی هم که من همین یه دونه خواهر رو داشتم و بابا و مامان هم همین یه دونه دختر رو، عزم خانواده جزم شد تا این یه دونه خواهر و یه دونه دختر رو تک و تنها به شهر غریب نفرستن. اونم شهری به غریبگی تهران و به بزرگی و وسعت پایتخت.
با این که ده سال از زندگی ما تو تهران می گذره، اما هنوز هم من خودم رو یه قزوینی اصیل می دونم و جالبترش اینه که هنوز هم وقتی خوابی می بینم، داستان اون خواب، تو قزوین و خیابون فلسطین، یعنی همون جایی که چهارده سال اول عمرم رو گذروندم، می گذره.
هنوزم وقتی توی خوابام قراره اتفاقی تو خونه مون برام بیوفته، اون اتفاق تو خونه قزوینمون می اوفته. شاید باور نکنید، اما تا حالا تو این ده سال، حتی یه خوابم ندیدم که مثلا داستانش تو این خونه تهرانمون شکل گرفته باشه.
نکته خیلی خیلی جالبتر از این، وسایلیه ک تو خوابام می بینم. هنوزم تو خوابام، اگه قرار باشه خواب یه تلویزیون رو ببینم، خواب همون تلویزیون رنگی قدیمی مون رو می بینم که وقتی اومدیم تهران، همون جا تو قزوین فروختیمش. همون تلویزیونی که تو بچگیام، باهاش کارتون می دیدم.
راستش زمانی که تصمیم گرفتیم بیایم تهران، به پیشنهاد مامانم، حدودا نصف وسایل خونه رو دادیم به سمسار و بعدش تو تهران، رفتیم و همونا رو نو و تازه خریدیم. اما از بین اون وسایلی که از قزوین با خودمون آوردیم، یکی از با ارزشترین هاش، یخچالی بود که تو بچگیام، یکی از دوست داشتنی ترین وسایل توی خونه محسوب می شد.
یه یخچال سفید بزرگ که توش ۴ تا طبقه داشت و اون بالاش هم یه یخزن مثل فریزر که عموما پر بود از بستنی و فالوده و یخمک و بستنی یخی. طبقه پایینیش هم که مثل یه کشو بود، جای میوه هامون بودش و باز هم جزو اون طبقات مورد علاقه من بود.
خلاصه این که از بین اون همه وسایل موجود تو اتاق خوابا و اتاق پذیرایی و آشپزخونه، من شیفته تلویزیون و یخچال و بخاری تو اتاق خواب خودم و آبمیوه گیری مون بودم که از بین اینا، فقط یخچال و آبمیوه گیری مون با ما به تهران مهاجرت کردن.
اما حالا بعد از گذشت ده سال از مهاجرت ما و آبمیوه گیری و یخچالمون به تهران، نمی دونم چی شده بود که بازم مادرم تصمیم گرفته بود تا یکسری از این وسایل رو از خونه اخراج کنه و جاشون وسایل جدید و امروزی بیاره.
طبعا با عمری که این یخچال خاطره انگیز ما کرده بود، یکی از گزینه ها برای فروش، قطعا همین یخچال بود. اما این بار برای فروش به این نتیجه رسیده بودیم که از یک روش به صرفه تر و سریع تر استفاده کنیم. راستش ده سال پیش که داشتیم از قزوین می اومدیم تهران، یک قسمت عمده ای از پول فروش وسایل خونه مون رو به عنوان حق دلالی، باید به سمسارا می دادیم و این مسئله به نظر پدرم چندان به صرفه نبود.
در ثانی این روزها عموم مردم برای خرید و فروش های این چنینی شون، به ویژه تو شهر بزرگ و پر ترافیکی مثل تهران، به جای رفتن به سمساری ها، از سایت های خرید و فروش و فروشگاه های مجازی تو اینترنت استفاده می کردن.
حتی خود من که سال پیش می خواستم برا اتاقم یه قفسه کتاب دسته دوم بخرم، به جای این که برم میدون امام حسین، خیلی راحت گوشی موبایلم رو برداشتم و از طریق اینترنت یه چرخی تو سایت شیپور زدم و میز تحریرم رو پیدا کردم.
این مدل خرید و فروش کالا چند تا فایده عمده داره. یکیش این که تو شهر پر ترافیکی مثل تهران، دیگه قرار نیست کلی خودت رو به زحمت بندازی و مثلا برا خرید یا فروش یه یخچال کلی از وقت و انرژیت رو تو این شلوغی هدر بدی. بماند که در این صورت شاید بتونی نهایتا ده تا یا پونزده تا یخچال ببینی اونم تو سه – چهار ساعت. اما خرید و فروش از طریق سایتی مثل شیپور باعث می شه که تو ترافیک خودت رو خسته نکنی و مثل اربابا بشینی پشت میزت و همه گزینه های خرید رو تو گوشیت در عرض یک ساعت چک کنی. مخصوصا حالا که شیپور اپلیکیشن خودش رو هم برای گوشی های موبایل راه انداخته و تقریبا اکثر هم نسلای من هم این اپلیکیشن رو تو گوشی هاشون نصب کرده، دارن.
به هر حال همین شد که همه اعضای خانواده همراه با من تصمیم گرفتن که برای فرار کردن از گیر افتادن در ترافیک و همین طور خستگی ناشی از رفت و آمد تو شلوغی بازار تهران و علاوه بر این، جلوگیری از ضرر تو فروش این یخچال به واسطه دادن درصد به سمسار، آگهی فروشش رو از طریق همین اپلیکیشن شیپور تو گوشی موبایل من تو سایت آپلود کنن.
راستش از اونجایی که یخچالمون برای حدودا ۲۰ سال پیش بود، نیاز داشت که یه رنگ تازه بخوره. به نظر من حیف بود که این یخچال رو با این ظاهر کهنه آگهی کنیم. آخه انصافا یخچال خوبی بود و خدایی حالا حالاها می تونست کار کنه.
برا همین، قبل از این که بخوایم عکساش رو تو شیپور بذاریم، یه روز اومدیم اول توش رو خالی کردیم و بعدش هم حسابی توش رو شستیم و بعد از این که داخلش حسابی تمیز شد، افتادیم به جون قیافه اش و مث یه عروس جوان آرایشش کردیم. یعنی در واقع با رنگ سفید یخچالی بیرونش رو خیلی منظم رنگ کردیم.
بالاخره وقتی که بیرونش هم مثل درونش حسابی تر و تمیز و خوشگل شد، چند تا عکس از چند زاویه ازش انداختیم. عکسا، هم از بیرونش بود و هم از درونش تا خریدار بتونه تو آگهی، کل یخچال رو ورانداز بکنه. بعد از عکاسی، یه سری توضیحات هم درباره سال تولید و میزان مصرف انرژی و گنجایشش زیر اون عکسا نوشتیم و به عنوان شماره تماس هم، شماره موبایل بابا رو گذاشتیم.
اولش هم بابا و هم مامان، به این شیوه فروش اعتماد نداشتن. اما با توجه به رایگان بودن آگهی های شیپور قبول کردن که این شیوه رو لااقل امتحان کنن. تو همین مدت، من هم براشون چند نمونه از تجربه های شخصی خودم رو تعریف کردم. مثل خریدن همون قفسه کتاب، خریدن دوچرخه ام از طریق شیپور، فروش کتابای کنکورم تو سال بعد از قبولیم تو دانشگاه و چند تا نمونه دیگه تا این که اینام مطمئن شدن، این شیوه فروش خیلی هم منطقیه.
رو همین حساب تصمیم گرفتن تا برای خرید یخچال جدید خونه هم، به جای صرف وقت و انرژی تو پاساژها و بازار، یه یک ساعتی رو پشت کامپیوتر بشینن و از تو همین شیپور، یخچال مورد نظر خودشون رو پیدا کنن.
خوشبختانه طولی نکشید که ما تونستیم، از طریق آگهی فروش یخچال مون تو شیپور، اون رو با یه قیمت مناسب و بدون زحمت حمل و نقل و صرف وقت و انرژی بفروشیم. این طوری دیگه لازم هم نبود هزینه ای رو به عنوان حق دلالی، کنار بذاریم. به علاوه که همزمان با فروش یخچال قدیمی و خاطره انگیزمون، تونستیم یه دونه مدل جدیدش رو از تو صفحه یخچال شیپور پیدا کنیم و بخریم.
جالب این جا است که من هنوز هم که هنوزه، اگه توی خوابی قرار باشه خوابه یه یخچال رو ببینم، خواب همون یخچال قدیمی مون رو می بینم که دارم از اون طبقه بالاییش، بستنی یخی بر می دارم.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.