کتونی های من تبدیل به لوازم تحریر بچه ها شدن!

یه وقتایی اتفاقاتی تو زندگی آدم میفته که خیلی حس خوبی داره و باعث میشه توقع ادم بالا بره و وقتی مناسبتی یا رویدادی پیش میاد، همش انتظار داشته باشه که اون اتفاق خوب براش تکرار بشه تا دوباره حال خوبی داشته باشه.
هدیه گرفتن خوبه و کلا حس خوبی به آدم میده. فرق نمیکنه کوچیک و بزرگ، مرد و زن علاقه‌ی زیادی به هدیه گرفتن و از اون مهمتر برنده شدن دارن. اصلا حس برنده شدن یا برتری نسبت به دیگران یه جورایی غریزیه و نمیشه کاریش کرد. هر چقدر هم بگیم مهم نیست حتی اگه یه کارت شارژ ۲ هزار تومنی هم برنده بشیم خیلی بهمون میچسبه چه برسه به اینکه افتخار آفرینی کنیم و جوایز خیلی با ارزشی برنده بشیم.
ورزشکار بودن به ویژه وقتی به یه جایی میرسی خیلی حال میده. مخصوصا ورزش‌های تیمی که باید همش کنار دوستان و هم تیمی‌هات باشی و سعی کنی انقدر خوب تمرین کنی تا به یه جایی برسی. ام یه معضلاتی هم داره دیگه مثلا مشهور میشی یا وقتی بخوان برات هدیه بخرن به خودشون زحمت نمیدن و همش تو همون زمینه‌‌ و رشته‌ای که داری ورزش میکنی یه چیزی برات میگیرن.
از وقتی مدرسه راهنمایی میرفتم به بسکتبال علاقمند شدم. قبلش فوتبال بازی میکردم ولی خوب الان با اینکه فوتبال رو دوست دارم ولی هنوز رشته‌ی اولم بسکتباله و کنارش یه سری به فوتبال و شنا هم میزنم. ولی وقتی دوران راهنمایی بودیم به پیشنهاد معلم ورزشمون رفتم دنبال بسکتبال. به هر حال قدم بلند بود و به بابام پیشنهاد کرده بود اگه میخوام موفق بشم برم والیبال یا بسکتبال که راستش من بسکتبال رو دوست داشتم و این رشته رو انتخاب کردم.
از همون اول استعداد خودم رو نشون دادم و خیلی زود تو تیم مدرسه رفتم و اولین مسابقات بزرگان رو تجربه کردیم. سال دوم راهنمایی بود که تونستیم مقام سوم شهر رو به دست بیاریم و به هممون یه لوح تقدیر و یه توپ بسکتبال دادن. از بابام گرفته تا بقیه‌ی فک و فامیل که میخواستن برای تشویق برام چیزی بگیرن یه توپ بسکتبال گرفته بودن! فک کنم راحت میتونستم یه استخر توپ راه بندازم! چند تا از خوباش رو برای خودم نگه داشتم و بقیش رو دادم به دوستام و بچه محلامون که اونا هم برن دنبال ورزش.
تو دوران دبیرستان بسکتبال برام جدی‌تر شد و تمریناتم رو بیشتر کرده بودم، مسابقات داخلی و خارجی رو حسابی دنبال میکردم و عشق اولم شده بود بسکتبال. سال اول دبیرستان بی جنبه بازی درآوردم و درسهام افت کرد. همین باعث شد بابام که با جدیت پیگیر درسام بود کمتر بزاره برم سراغ ورزش و منم قول دادم به درسام برسم. سال دوم رفتم تیم مدرسه و این بار تو استان اول شدیم و من درخشیدم. جایزه بهمون کتونی بسکتبال دادن و این بار از بابام گرفته تا بقیه فک و فامیل برای تنوع برام کتونی گرفته بودن! راحت میتونستم یه کتونی فروشی بزنم!
جالبیش اینجا بود که خیلی‌هاش اصلا اندازه‌ی پام نبود و کلی هم براش خرج کرده بودن. این رویه تقریبا یه جورایی برای ما اپیدمی شده بود. آخه رفتم تو تیم منتخب استان و دیگه بعد از اون هر جایی مقام میاوردیم با لباس ورزشی میدادن، یا کاپ قهرمانی یا کتونی که همه رو کنار مدالهام جمع کرده بودم تو ویترینم. دوران دبیرستان خیلی خوب بود و تو تیم دانش‌آموزان حسابی جا افتادم و تونستیم کلی تو استان و تو ایران مقام کسب کنیم.
وقتی داشتم به تیم ملی فکر میکردم تو یکی از مسابقات اتفاقی برام افتاد که مسیر زندگیم رو تغییر داد. بعد از برخورد با بازیکن حریف و برخورد با تبلیغات و دیواره‌های کنار زمین شدیدا مصدوم شدم. طوری که پزشک معالجم هر گونه ورزش قهرمانی و سنگین رو برای همیشه واسم ممنوع کرد. ضربه‌ی سنگینی بود و تو زمان اوج که میخواستم پله‌های ترقی رو تند تند پشت سرم بذارم باید با عشق اول خداحافظی میکردم.
خیلی طول کشید تا با خودم کنار بیام ولی چاره‌ای نبود و سلامتیم مهم بود. سال آخر که پیش‌دانشگاهی بودم به خاطر خانواده‌ام که زحمت زیادی برام کشیده بودن تصمیم گرفتم درس بخونم تا هم جبران حمایتهاشون باشه همینکه اون خاطره‌ی تلخ رو فراموش کنم. رتبه‌ام دو رقمی شد و دیگه جدی جدی باید میچسبیدم به درس. چون رشته‌ی پزشکی شوخی نبود و تصمیم گرفتم تو رشته‌ی پزشکی انقدر پیشرفت کنم تا به ورزشکارها کمک کنم.
البته الان تو دانشگاه کم و بیش با بچه‌ها تفریحی بسکتبال بازی میکنیم و مسابقات رو کاملا پیگیری میکنم ولی ورزش اولم شده شنا کردن که خیلی بهش علاقه دارم. تقریبا اوضاع داشت بهتر میشد ولی یه چیزی اذیتم میکرد اونم کلی کتونی رنگارنگ و کوچیک و بزرگی بود که افتاده بودن گوشه‌ی اتاق و هم خاطراتم رو زنده میکرد هم بلااستفاده بود و به درد بسکتبالیست‌ها میخورد. دوستشون داشتم ولی استفاده‌ای نداشت و دلم میخواست بدم کسی استفاده کنه ولی خوب به درد همه کسی نمیخورد.
یه روز یکی از دوستام که خونمون بود و میدونست من با موسسات خیریه همکاری میکنم بهم پیشنهاد داد کتونی ‌ها رو بفروشم. راستش اولش بهم برخورد. گفتم من به پولش نیاز ندارم و از طرفی اینا برام خاطره‌ است. گفت ببین اونایی که دوست داری یا برات مهمن رو نگه دار ولی بقیه رو با نیت خیر بفروش و پولش رو بده به بچه‌های بی‌سرپرست یا براشون چیزی بخر.
بیشتر که فکر کردم پیشنهاد بدی نبود ولی آخه برمیداشتم این همه کتونی نو رو میزدم زیر بغلم ببرم که بفروشم؟ دوستم گفت هیچ جا نمیخواد بری! اون موقعی که تو سرگرم بسکتبال و درس خوندن بودی شیپور اومده همه کارها رو ساده کرد! گفتم کی اومده؟
سریع اپلیکیشن شیپور رو برام دانلود کرد و ریخت روی گوشی موبایلم. واردش که شدم برای اولین بار واسم خیلی عجیب بود. یه کم دوستم از کارایی اپلیکیشن شیپور توضیح داد و یه آدرس داد که مطلبی با عنوان «یه کتونی گرون که مونده رو دستم!» رو بخونم. واقعا باور نکردنی نبود. به کمک یه اپلیکیشن شیپور و یه گوشی موبایل دنیایی از وسایل حتی خونه و ماشین رو میشد بی دردسر و بدون واسطه به اونایی فروخت که لازمش دارن.
از همه کتونی‌ ها عکس گرفتیم و دونه دونه آگهی رایگان زدیم تو شیپور و کلی آدم بهم زنگ زدن. چون کتونی ها نو بود و خوش قیمت. اونایی که میخریدن همه مثل چند سال پیش خودم بودن که عشق بسکتبال داشتم. خوشحال بودم کتونی‌ هام با قیمت خوب به دست اونایی رسید که بهش نیاز داشتن. حتی بعضی از مدلهاش رو میشد بیرون و خارج از ورزش هم پوشید. اگه نیت نکرده بودم دلم میخواست بهشون مجانی بدم. ولی خوب خیلی زودتر از اونی که فکر کنم همه مدل‌ها فروخته شد و پولی که به دست اومد رو دادم به یه موسسه خیریه بچه‌های بی‌سرپرست و برای اول مهر براشون کلی لوازم تحریر خریدن و خوشحالشون کردن.
الان حس خیلی خوبی دارم. کتونی هام به اونایی رسید که خوشحالن. بچه‌ها با لوازم تحریر خوشحالن و منم خوشحالم. ممنونم شیپور!

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.