گاهی به خاطر کامپیوتر خانگی ام، دلتنگ شیپور می شوم!

از بچگی یادمه که همیشه، بزرگترامون می گفتن، وقتی بری سربازی، دیگه حسابی مرد می شی. یادمه وقتی بچه بودم، تو غذا خوردن، یکم سختگیر بودم و هر غذایی رو نمی خوردم. مثلا بادمجون جزو خوردنی هایی بود که هرگز دوست نداشتم.
برای همین مادرم سعی می کرد با هزار جور ترفند و حیله، منو وادار به خوردن بادمجون کنه. اولین ترفندش این بود که می گفت، آدم بدا و کسایی که می رن جهنم، شبیه بادمجونن. بعد منم فکر می کردم که بادمجون یه سرباز سیاه جهنمیه که کلاه خود سرشه. پس بهتره که منم بخورمش تا همچین آدم بدی رو نابود کنم.
بزرگتر که شدم، دیگه کسی نتونست همچین کلاه گشادی رو سرم بذاره. بهر حال من دیگه بزرگ شده بودم و کلی ادعا و ادای مردای خونواده رو درمی آوردم. بنابراین، زیر بار هیچ حرف زوری نمی رفتم.
تو همین دوره سنی بود که سربازی، تبدیل شد به یکی از دغدغه های مهم ذهن من. یادمه که تو این دوره، وقتی که کسی، از من می خواست تا کاری رو انجام بدم که به نظرم، در حد جویدن و بلعیدن بادمجون سخت بود، به محض بروز نارضایتی از جانب من، مساله سربازی رفتن پسرها و سختی هایی که باید متحمل بشن رو مطرح می کرد.
مثلا این که تو سربازی، به پسرایی که دیگه حسابی یه مرد شدن، هر روز بادمجون می دن. پس باید از الان برای تحمل اون همه رنج و عذاب آماده باشی تا بتونی مثل دایی رضا، یه مرد قوی و پر زور به حساب بیای.
این شد که سربازی برام تبدیل شد به یکی از سخت ترین و مخوف ترین دوره های زندگی هر پسر برای قرار گرفتن در فرایند مرد شدن. بعدها هم وقتی با شنیدن خاطرات توام با دلتنگی پسرای فامیل و دوست و آشنا مواجه شدم، به این یقین رسیدم که قطعا سربازی، علاوه بر رنج بسیار زیاد و طعم هر روزه بادمجون، یکی از دوره های شدیدا پر از خاطره و دلتنگیه.
فکر می کردم که یکی از خاطرات حزن انگیز سربازی که برای بیشتر پسرها اتفاق میوفته، ازدواج ناغافل دخترهاییه که دوستشون دارن و در دوران سربازی و گریه ها و غصه های بی پایان ناشی از فراق یار. البته باور داشتم که همه این سختی ها، از مهمترین ملزومات مرد شدن پسربچه هاست.
تا این که بالاخره زمان موعود فرا رسید و من هم با سر تراشیده راهی خدمت شدم. تو روزای اول خدمت، یعنی تو دوره آموزشی، دائما با خودم فکر می کردم که حالا تکلیف من با پدیده ازدواج ناغافل نامزد چیه. چرا که من اصلا نامزدی نداشتم که بخواد، از دستم بپره.
تو اون دو ماه اول، هر شب موقع خواب سعی می کردم به کل چیزهایی که می تونست زمینه رو برای دلتنگی خفنم فراهم کنه، فکر کنم تا بتونم بعد از خدمتم، وقتی که دیگه حسابی مرد شدم، کلی خاطره و کلی دلتنگی برای تعریف کردن داشته باشم. اما متاسفانه، دلم برای هیچ کس و هیچ چیز تنگ نمی شد.
با اینکه من ساکن تهران بودم و دوره آموزشیم رو افتاده بودم تو پادگان آموزشی مشکین شهر اردبیل، اما حتی این فاصله نسبتا زیاد هم، اصلا و ابدا باعث دلتنگیم نمی شد.
بالاخره بعد از گذشت چند روز احساس کردم که خدا رو شکر من هم انگار دارم دچار حس دلتنگی می شم. احساس کردم که این حس دلتنگی می تونه باعث شکوفایی احساسات شاعرانه من بشه و زمینه رو برای خلق آثار ادبی ویژه ای فراهم کنه.
اما متاسفانه دلتنگی من مربوط به شخص به خصوصی نبود بلکه مربوط به یک موجود بی روح می شد. در واقع، بعد از گذشت چند روز من متوجه شدم که به شکل عجیبی، دلم برای کامپیوتر خانگیم تنگ شده.
کامپیوتر خانگی من حاصل و دسترنج خود شیرینی های روزانه من برای پدرم بود. تابستونی بود که تازه اول راهنمایی رو تموم کرده بودم و قرار بود وارد سال دوم بشم که پدرم این کامپیوتر خانگی رو برام خرید.
لازمه که این رو حتما بگم که پدرم این کامپیوتر خانگی رو به خاطر موفقیتم در امتحانای پایان سال نخریده بود، بلکه به این امید خریده بودش که شاید شرمنده بشم و درصدد جبران لطفش، سال تحصیلی جدید رو بکوب، به درس و مشقام برسم.
این کامپیوتر خانگی تبدیل شده بود به بهترین دوست من. اون اوایل، تنها کارکردش برام، محدود می شد به نصب بازی و تماشای فیلم و گوش دادن آهنگ و صد البته ارایه یکسری آثار هنری در زمینه نقاشی که بعدها فهمیدم اون آثار، در صورت ذخیره تو کامپیوتر خانگیم، جزو نقاشی های انتزاعی و معناگریز بودن.
بعد از گذشت یکی دو سال یاد گرفتم که از طریق کامپیوتر خانگی می شه با کلی آدم تو جاهای مختلف ایران دوست شد و به اصطلاح چت کرد. حتی یاد گرفتم که تو دنیای مجازی اینترنت، عضو بسیاری از شبکه های اجتماعی بشم.
علاوه بر این کارها، مدتی هم تصمیم گرفتم تا با کامپیوتر خانگیم پول هم دربیارم. از رایت کردن سی دی گرفته تا نقشه کشی و فتوشاپ و چی و چی و چی.
خب طبیعی بود که تو دوران سربازیم، از همه کس و همه چیز، بیشتر دلتنگ کامپیوتر خانگیم بشم. حتی بعضی از شب ها، خواب بازی های مورد علاقه ام رو می دیدم. بازی هایی که تو روزای تعطیلی مثل جمعه ها، منو تا ۱۰ ساعت هم مشغول خودش می کرد.
تو طول سربازی هر بار که مرخصی ای جور می شد، کلی ذوق داشتم برای سر زدن به بازی های نیمه کاره ام. حتی گاهی وقتها تو ایام خدمت که سرم خلوت بود، به این فکر می کردم که مثلا فلان مرحله از بازی مکس پین که تو مرخصی قبلی نتونسته بودم ردش کنم رو با چه ترفندهایی می شه گذروند. البته اینم بگم که خیلی از هم خدمتیام هم پایه این بازی ها بودن و گاهی هم کلی رمز و شیوه جدید رو بهم یاد می دادن.
بعد از پایان دوره خدمتم تصمیم گرفتم تا یه کار نون و آبدار راه بندازم و از اونجایی که هم علاقه ام و هم تحصیلاتم در زمینه کامپیوتر بود، مصمم شدم تا در همین مورد کاری رو شروع کنم.
بنابراین اول از همه سعی کردم دانشم رو با توجه به اطلاعات روز، ارتقا بدم و برای همین منظور توی یکسری کلاس آموزشی ثبت نام کردم.
متاسفانه بعد از اینکه مدتی از شروع کلاسام گذشت، متوجه شدم که برای کار و شغلی که مد نظر منه، کامپیوتر خانگی من دیگه خیلی قدیمی شده. در واقع کامپیوتر خانگیم دیگه حتی جوابگوی بازی های جدیدی که تو بازار وجود داشت هم نبود و منطقیش این بود که کامپیوتر خانگیم رو عوض کنم و یه کامپیوتر خانگی جدیدتر بخرم.
اما برای خرید کامپیوتر جدیدتر با یه مشکل بزرگ مواجه بودم. من تمام پس اندازم رو خرج ثبت نام توی کلاس های آموزشی کرده بودم و دیگه پول کمی برام باقی مونده بود که قطعا نمی شد باهاش یه کامپیوتر خانگی مجهزتر بخرم.
تا این که یه روز بعد از کلاسم این مساله رو با یکی از استادام مطرح کردم. خوشبختانه استادم راه حلی رو بهم پیشنهاد کرد که به راحتی می تونستم این مشکل رو رفع کنم.
استادم بهم سایت شیپور رو معرفی کرد و گفت که قطعا هستن کسایی که تو استفاده از کامپیوتر خانگی هنوز مبتدی هستن و صرفا یه کامپیوتر مثل کامپیوتر تو، برای رفع نیازهای روزمره شون کفایت می کنه. پس کافیه که کامپیوترت رو به صورت رایگان، تو سایت شیپور آگهی کنی تا یه مشتری براش پیدا شه و تازه بماند که بعدش می تونی با پول اون، باز تو همین سایت شیپور، یه کامپیوتر خانگی جدیدتری رو برای خودت تهیه کنی.
این راه حل به نظر خودم هم خیلی منطقی میومد. از این طریق دیگه لازم نبود که کلی وقت و انرژیم رو برای فروختن کامپیوتر خودم و خرید یه کامپیوتر خانگی جدیدتر هدر بدم. فقط کافی بود که چند تا عکس از کامپیوترم بگیرم و توی سایت شیپور آگهی کنم.
خوشبختانه همزمان با آگهی فروش کامپیوترم تونستم کامپیوتر مورد نظر خودم رو هم پیدا کنم. اینطوری، علاوه بر صرفه جویی تو وقت و انرژیم، تونستم کامپیوترم رو با قیمت مناسب و بدون دردسر و چونه زدن بفروشم و بلافاصله کامپیوتر جدیدم رو هم بخرم. فقط چند ساعتی رو وقت گذاشتم تا برم کامپیوتر خانگی جدیدم رو قبل از خرید، یه بررسی بکنم که لااقل خیالم از بابت چیزی که می خرم، راحت باشه.
حالا مدتیه که دارم از این کامپیوتر خانگی تازه ام استفاده می کنم و تازگی ها بعد از دیدن عکسای دوران خدمتم به سرم زده که یه دوربین عکاسی بخرم. فکر می کنم که بتونم تو عکاسی برخلاف نقاشی هام، آدم موفقی بشم. بنابراین تصمیم گرفتم با پولی که این چند ماه تونستم پس انداز کنم، برم و از تو سایت شیپور یه دوربین عکاسی درست و حسابی پیدا کنم.
فکر می کنم اگر قرار باشه باز برم سربازی، این دفعه، علاوه بر کامپیوتر خانگی، دلتنگ شیپور هم بشم. از بس تو این چند ماه، هر وسیله ای که برای کامپیوتر خانگیم می خواستم رو از تو شیپور خریدم که دیگه حسابی، بهش عادت کردم.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.