گلدون های دستپخت مامان و بابا تو شیپور پول شدن!

زندگی تو این قوطی کبریتای بزرگ که بهش می گن آپارتمان، انصافا برای مامان و بابا خیلی سخت بود. هر چی باشه اونا بزرگ شده تنکابن بودن با اون طبیعت و دریا و پوشش گیاهی شاهکار.
بابام همیشه وقتی که می دید ماها بچه های این نسل تازه اونم بچه های شهر بزرگی مثل تهران، نهایت دلخوشیمون ۴ تا گلدونه که کلا اندازه یه مشت هستن، شروع می کرد به تعریف کردن خاطرات دوران بچگیش و این که اون روزا چه حالی می کردن.
مثلا بالای هزار بار با ولع برامون گفته بود که اون روزا، وقتی که تابستون شروع می شد و مدرسه ها هم تا مهر تعطیل می شدن و هوا هم گرم می شد، مهمترین و شیرینترین و پرهیجانترین تفریحشون این بود که از سر صبح به محض این که بیدار می شدن، می پریدن تو آب دریا و غروب خسته و مونده برمی گشتن خونه تا استراحت کنن و برای فردا آماده باشن.
مامان و بابا با این که همشهری بودن اما اولین بار تو زمان دانشجویی تو کرج هم دیگه رو دیده بودن. بعد بابام کلی غیرت همشهری بودنش گل کرده بود و شده بود بادیگارد مامانم تا این که بالاخره بعد از یک سال دل و دینشون به یغما رفته بود و با کلی سختی کشیدن تونسته بودن با هم ازدواج کنن.
بعد از ازدواجشونم، اومده بودن تهران به این امید که تو این شهر بزرگ بتونن یه زندگی ایده آل بسازن. خب، البته حرف اشتباهی هم نمی زدن. به هر حال شهرستانا به نسبت شهرای بزرگ، فرصتهای شغلی کمی داشتن و تازه شم اگه شغل نون و آبداری هم گیر می اومد، صاحبکارا، یا نونش رو نمی دادن، یا آبشو. بنابراین، شغلای نون و آبدار، در واقع یا شغلای نوندار بودن و یا شغلای آبدار.
خلاصه، این پدر و مادر ما، ماها رو تو همین تهران بزرگ، بزرگ و بزرگتر کردن تا این که رفتیم دانشگاه و بعدشم زد و رفتیم خونه بخت و پدر و مادر ما هم دو تایی موندن تو خونه، تک و تنها. خونه ای که درسته کوچیک بود اما اتفاقا به خاطر همین کوچیکیش، سر و صداهای ما کلی توش می پیچید.
مامان و بابا هم بعد از این که دیدن حالا که ماها هر کدوممون رفتیم سراغ زندگی خودمون و اونام دو سه سالی می شه که بازنشسته شدن، تصمیم گرفتن تا خونه تهران رو اجاره بدن و دوباره برگردن سراغ شهر و دیار اصلی خودشون.
بهر حال به قول مولانا: «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش» برای همینم پدر و مادر ما هم عزمشون رو حسابی جزم کردن و کوچ کردن به تنکابن.
خوشبختانه تو طول سالهایی که تهران بودیم، پدرم تونسته بود با پس اندازی که داشت، یه خونه ویلایی خوشگل، تو زمینی که ۱۰ سال پیش از طرف خدا بیامرز، پدرش بهش ارث رسیده بود، درست کنه. خونه هه کاملا مجهز بود و توی این سالها، به محض این که دو سه روز تعطیلی می خورد، ماها هم بار و بندیلامون رو جمع می کردیم و بدو بدو می رفتیم اونجا و کل دو سه روز رو تو حیاط و باغچه ها مشغول می شدیم.
حیاط ویلای شمالمون خیلی بی نظیر بود و بابا و مامان، کلی درخت میوه و گل و گیاه و حتی سبزی خوردن، توش کاشته بودن. ویلامون یه دویست متری با دریا فاصله داشت و برا همین صبح زود ما رو با صدای موجا بیدار می کرد.
شاید فکر کنین که دارم دروغ می گم، اما انصافا خونه های ویلایی شمال، اونم ویلاهایی که نزدیک دریا هستن، انگار که جون دارن. از بچگی فکر می کردم که خونه های شمالی صبح با لبخند، خودشون صابخونه ها رو بیدار می کنن مخصوصا وقتی که تو تابستون، بری تو تراس رو به دریا بخوابی و صبح هم با صدای موج بیدار شی.
بین درختا و گلای حیاط خونه ما چند تاشون خیلی شاخ بودن. مثلا درختای کیوی یا پرتقالمون. یا گلای رزمون که تقریبا فکر کنم پنج رنگشو تو حیاط داشتیم.
خلاصه، پدر و مادر ما رفتن و تو اون خونه ساکن شدن و خودشون رو حسابی با حیاط و باغچه و گل و گیاه ها مشغول کردن. بعد از یه مدت که ما توی یه تعطیلی رفتیم اونجا دیدیم که بابا و مامان، یه سری گلای خیلی نازی رو تو گلدون های سفالی که من اولین بار بچگیام تو شمال دیده بودم، کاشتن. راستش این گلا و گلدونا انقد خوشگل شده بودن که موقع برگشت هر کدوممون، چند تاش رو برای آپارتمانامون برداشتیم و همین جریان، شد شروع یه کسب و کار جالب برای بابا و مامان.
داستانش این بود که وقتی برگشتیم تهران، من، دو تا از گلدون ها رو با خودم بردم تو شرکتمون و همکارام هم به محض دیدن این گلدون ها، حسابی شیفته شون شدن و همین مساله باعث شد تا ازم بخوان که سری بعد که رفتم شمال برا اونام چند تایی بیارم. راستش تعداد سفارشا انقد زیاد بود که خب روم نمی شد به مامان و بابا بگم که اون همه گلدون رو مجانی بده به من که ببرم برای همکارام. برا همین منم به ذهنم رسید که بهشون پیشنهاد بدم که گلدون هاشون رو بذارن برا فروش.
البته شوهرم یه پیشنهاد خیلی بهتر داد که در نهایتم بابا و مامان اینو پذیرفتن. شوهرم گفت که بهتره بابا اینا یه تبلیغی یا آگهی ساده ای تو اینترنت بدن و بعدش با توجه به میزان سفارشا کار رو پیش ببرن. راستش منطقی هم بود. بابا و مامان که کل روزشون رو تو اون حیاط و باغچه می گذروندن، خب چند تا سفارش هم می گرفتن و این طوری، یه پولی هم اضافه بر حقوق بازنشستگی شون، درمی آوردن.
برای دادن آگهی هم بهترین سایت، به نظرم سایت شیپور بود. اول این که حسابی بازدیدکننده به اندازه کافی داشت. دوم هم این که آگهی هاش رایگان بود و سومیشم این که برای ثبت آگهی لازم نبود حتما بریم سراغ کامپیوتر. در واقع، کافی بود، همون تو حیاط، با گوشی موبایل یه سری عکس از گلا و گلدون ها بگیریم و بعد، از طریق اپلیکیشن شیپور که تو گوشی نصب می شد، اون عکسا رو با یه شماره تماس تو سایت آگهی می دادیم. به همین راحتی.
اتفاقا اون روزا بابا تازه اپلیکیشن شیپور رو تو گوشیش نصب کرده بود. چون برا خرید لوازم باغبونی و یه سری لوازم ضروری دیگه می بایست تو شیپور می گشت تا از بین آگهی های زیادی که مردم می ذاشتن، لوازم مورد نیازش رو پیدا کنه. برا همین هم همون روزی که این پیشنهاد ما رو قبول کرد، دست به کار شد و شروع کرد به عکس انداختن از گلدون ها و گلا و باغچه بزرگمون تا باهاشون یه آگهی فروش خوشگل برای سایت شیپور آماده کنه.
حالا یه شیش ماهی از اون جریان گذشته و بابا و مامان تونستن از طریق شیپور یا بهتره بگم، از طریق اپلیکیشن شیپور، کلی سفارش بگیرن و خودشون رو تو این مدت، حسابی مشغول کنن.
راستش، زندگی کردن وسط اون طبیعت و کنار دریا یه نعمته که این روزا بابا و مامان عزیز من دارن، این نعمت رو از طریق ثبت رایگان آگهی های فروش توی شیپور با بقیه مردم تقسیم می کنن.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

اگر شما هم اطلاعاتی در این زمینه دارید با ما در میان بگذارید :

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.